گـــــاهی اوقات یــــاد بعضی ها
ناخودآگاه لبخنـــــدی روی لبانت مینشاند،
چقدر زیباست این لبخندهــــا
و چــــه دوست داشتنی اند این بعضی هــــا♥
گـــــاهی اوقات یــــاد بعضی ها
ناخودآگاه لبخنـــــدی روی لبانت مینشاند،
چقدر زیباست این لبخندهــــا
و چــــه دوست داشتنی اند این بعضی هــــا♥
می گفت: باید باز کنی در ِ دلت را رویِ لبخند آدمها...
می گفت: هر کدام از این درها یک کلید بیشتر ندارند...
می گفت: کلید ِ دل آدم دست خود ِ آدم نیست...
می گفت: انگاری کلیدها را دم ِ خلقت پخش کرده اند بین آدمها
هر کسی یکی برداشته برای خودش...
می گفت بلند شو برو بگرد... بگرد ببین کلید قلب کیست توی دستهایت؟...
ببین کلید قلبت کجاست؟...
می خواند و می نوشت :
« .... من خواب نیستم !
خاموش اگر نشستم، مرداب نیستم
روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم؛
روشن شود که آتشم و آب نیستم! »
تو باید جاودانگی خودت را در جای دیگری نشان بدهی،
و آن جا «انسانیت» است!
(فریدون [!])
و خــدا و...
و شادم به وسعت دنیــا...
شکر...
شکــر...
شکــــر...
« .... من خواب نیستم !
خاموش اگر نشستم، مرداب نیستم
روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم؛
روشن شود که آتشم و آب نیستم! »
(نجیب زاده)
خدامونو صدا کنیم
که آسمون بباره
فراوونی بیاره
ازش بخوایم برامون، سنگ تموم بذاره
راه های بسته وا شه
هیچ کی غریب نباشه
صورت و شکل هیچ کس، مردم فریب نباشه
شفا بده مریض رو
خط بزنه ستیز رو
رو هیچ دیوار و بومی، نخونه جغد شومی
دعا کنیم رها شن، اونا که توی بندن
از بس نباشه نا اهل، زندونارو ببندن
خودش میدونه داره، هرکسی آرزویی
این باشه آرزومون، نریزه آبرویی
سیاه و سفید یه رنگ بشه
زشتی هامون قشنگ بشه
کویرها آباد بشن
اسیر ها آزاد بشن ....
یه لحظم از کنارت دور نمیشه...
تازه غروبای جمعه با دلتنگی وسط دلت لی لی بازی میکنن...
(نجیب زاده)
عمر گران مايه را چگونه گذاريد ؟
هرچه به عالم بود اگر به کف آريد
هيچ نداريد اگر که عشق نداريد
واي شما دل به عشق اگر نسپاريد
گر به ثريا رسيد هيچ نيرزيد
عشق بورزيد
دوست بداريد
(فریدون [!])