بـﮧ נلت شک کــن
“عشـــــــــــــــــــــــــــق”
شایــــנیک
شــــایعــﮧ باشـנ !
باران گرفته ام به هوای شکفتنت
جاری در امتداد ترک خوردۀ تنت
با اشک های حلقه شده پای گونه هات
با دست های حلقه شده دور گردنت
من متهم به رابطه با واژۀ توام
مظنون به دستکاری گل های دامنت
این گرگ و میش وقت طلوع است یا غروب
در چشم های نیلیِ مایل به روشنت؟!
خوش آنکه حدیث کفر و ایمان نشنید
افسانۀ کافر و مسلمان نشنید
جز جام شراب و دست ساقی نشناخت
جز رای نگار و حرف جانان نشنید
باز آمده نوبهار و من سرگشته
در چنگ تحیرات مضطر گشته
عطار مگر ز خاک سر بر کرده ست
کاین گونه همه جهان معطر گشته؟!
مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
كـه به پیمـانـه كشـی شهــــره شدم روز الست
مـن همـان دم كه وضو ساختم از چشمـه عشق
چـار تـكـبـیـر زدم یكسـره بـر هر چه كـه هسـت
مـی بـده تـا دهـمـت آگـهـی از ســـر قـضــــــا
كـه بـروی كه شدم عاشق و از بوی كـه مست
كـمـــر كــوه كـم اسـت از كـمــــر مـــور ایـنـجـا
نـا امــیــد از در رحـمـت مشـو ای بـده پرست
بـجـز آن نـرگـس مـسـتـانـه كه چـشـمـش مرســاد
زیــر این طـارم فیـروزه كسـی خوش نـنـشـست
جـــــان فـدای دهـنـش بـاد كـه در بـاغ نـظـــــر
چمـن آرای جـهـان خـوشـتـر از این غنچه نبست
حـافــظ از دولـت عشـق تـو سـلـیـمـانــی شـــد
یعـنـی از وصل تو اش نیست بـجـز باد بدست