اگرچه در ظاهر جز دو حرف کوچک نیست
هزار حرف و صداست
هزار آه نگفته
هزار راز نهفته
هزار راه نرفته
به ژرفناکی تاریخ
به وسع قدمت اجداد
خروش و ولوله برپاست
چه فکرهای نکرده
چه خواب های ندیده
چه رنگ های پریده
امیدهای بریده
درون واژۀ این دل
همین صراحی کوچک
چو آب در دل شیشه
عیان و ناپیداست.
یا رب ز کمالِ لطف ، خاصم گردان
واقف به حقایقِ خواصم گردان
از عقلِ ج[!]ار دل افگار شدم
دیوانۀ خود کن و خلاصم گردان
در تمام حنجره هایی که تو را می خوانند
قناریِ کوچکِ دست آموزی هست
که دفتر نُت های مرا
دوره می کند هر شب.
اول به وفا میِ وصالم در داد
چون مست شدم جامِ جفا را سر داد
پر آب دو دیده و پر از آتش دل
خاکِ رهِ او شدم به بادم بر داد
چه فرقی می کند
من عاشق تو باشم
یا تو عاشق من؟!
چه فرقی می کند
رنگین کمان ...
از کدام سمت آسمان آغاز می شود؟!