من یقین دارم که برگ، کاین چنین خود را رها کردست در آغوش باد، فارغ است از یاد مرگ! آدمی هم مثل برگ، می تواند زیست بی تشویش مرگ، گر ندارد همچو او آغوش مهر باد را، می تواند یافت لطف «هر چه بادا باد را »
چه چیزی را به رخ من میکشی؟؟ قرار های عاشقانه ات؟! دوستی های پنهانی ات؟! یا حرف های پوچت!!! کدام را؟؟؟ تو وفادار نبودی…. اما من پای همه چیزماندم… پای حرفها… قولها… و حتی عاشقانههایم… بگذریم… راستی؟؟؟ رقیب جدیدت را دیده ای؟ بهانه ی یک عمر حسرتخوردنت را پیدا کردم.“سیگار” بوسه هایمان را ببین وآتشبگیر… او برای من و تو برای هردویمان بسوز…!!!