کافه تنهایی
دسته:شعر و ادبیات
53 کاربر

3174 پست

       
اشعار خودم و دیگران
سخنان بزرگان
جملات عاشقانه
حرفهای دلتنگی
سخنان فلاسفه
------------------
پسندیدم یادت نره

امتیاز به گروه

[بروز رساني]

آخرين امتاز دهنده:


کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

کافه تنهایی

گروه عمومی · شعر و ادبیات· 53 کاربر · 3174 پست
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

از جسم گذشتم و با روح همگام شدم !


و مشتاقانه به شهر عشق سفر کردم ...


سفر خردمندانه ای به سوی خالص شدن !!!


♦♦♦ افشین احسن ♦♦♦
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 19:00
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
کافه را دیده ای !!!
.
کافه های بین راه را میگویم
بوی نم وجب به وجبش را گرفته
صندلی های تک نفره
چای جوشیده
کافی چی سرد و بی روح و بی رمق
روی بی انتــها تــریــن جادهای ایــن دنیا
در فضای معلق بدون هیچ پناهگاهی

"درست مثل دلم من"

همیشه تنها و نم کشیده
از اشکهایی که روزگار برایم رقم زده
.
.
.
درد دارد زندگی . . .
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 18:57
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
از “نبـودنـت” دلگیر نیستم …
از اینکه روزگاری “بـودی” دلگیرم …
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 18:48
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺭﻓﯿـــــﻖ !!...
ﺍﮔﻪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﻣُﺮﺩﻡ ...
ﺩﯾﺪﯼ ﺗﺎﺑﻮﺗﻢ ﺭﻭ ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻣﻪ !!...
ﻭﻟﯽ ﻧﻤﯿﺎﻡ ﭘﺎﺋﯿﻦ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮﯾــــﺎ !!!...
ﺣﻠــﺎﻝ ﮐﻦ !!...
ﻗــــﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ...
ﺑــﻪ ﺧﺪﺍ ﻗﻮﻝ ﻣﯿـــﺪﻡ ﻫﻤﯿﻦ ﯾــﻪ ﺑﺎﺭ ﺍﺯﺕ ﺑﺎﻻﺗﺮ
ﺑﺎﺷﻢ !!...
ﺑﻌﺪﺵ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻤﯿﺸــــﻪ ﺧﺎﮎ ﭘـــﺎﺗﻢ !!...
ﻫﻤﯿﺸﻪ !!...
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 18:11
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دکتر نگام کرد پرسید:
سر درد داری؟ -آره
شبا چشات می سوزه؟ -آره
بغض گلوتو میگیره؟ - آره
زیر چشاتم که گود افتاده..
پاشو..پاشو برو سراغ همون که باعثشه...از دست من کاری بر نمیاد..
(
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 18:09
+4
saman
saman

 از آن روزی که بخشیدم به چشمانت دل خود را


                  به چشم خویش می بینم همه شب قاتل خود را


 تو همچون کودکان سرگرم بازی کردنی بانو


                         که جفت هم بچینی قطعه های پازل خود را


 من اینسو خواب از چشمم پریده تا خروس صبح


                           که شاید حل کنم با تو تمام مشکل خود را


بدون شک وشبهه مال من هرگز نخواهی شد


                             مروری میکنم هر شب خیال باطل خود را


 شب و دریایی از امواج اندوه و پریشانی


                          یقین گم می کنم دیگر نشان ساحل خود را


 بگو ای بید مجنونی که درهم ریخته موهات


                                   چگونه در کنار تو بسازم منزل خود را


 تمام سهم من از زندگی شعر است و موسیقی


                             نشد از سر بریزم تا به پایت حاصل خود را


 شبیه آرزوها و خیالا ت منی شاید


                            که از روز ازل دادم به چشمانت دل خود را


دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:59
+4
saman
saman
تاریکم ای یلدا مهتاب میخواهم

لب تشنه ام ای اشک سیلاب میخواهم


در حسرت موجم باران کفافم نیست


درمان درد من باران نم نم نیست !!


بس تشنه میمانم غر ق پریشانی


تا آسمان ها را برمن بگریانی


چشم من از وقتی باعشق تو تر شد


آئینه چندین باآینه ای  تر شد


پیدا شو ای مرحم !


بر زخم پنهانم


تا صبح دیدارت بیدار خواهم ماند

دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:55
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
بـــرو
تـرس اَز هیچ چیز نـِدارمـ

وقتـی یـَقین دارمـ بیشتـَر اَز مـَטּ

کسی دوستتـ نـَפֿـواهـَد داشتـ

بیشتـَر اَز مـَטּ

کسی طاقـَتـ کمـ محلی هایتـ را نـَدارد

بـــرو

تـرس بـَرای چـه ؟

وقتی میدانـَمـ

یکـ روز متنفر میشی اَز کسانی کـﮧ

بـﮧפֿـاطرشاטּ مـَטּ را اَز دستـ دادی ..
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:52
+5
saman
saman
نمیدانم چرا دوست دارم بنویسم

بنویسم از این حس سرکوب شده


از این حسی که بغض به گلوم میندازد


از این حال غریب !!!
از این دلتنگی و تضاد تلخ!


از آن روزهای بی تکرار


از آن التهاب درون و از آن عشق دیر یافته


عزیز دورم! دور نزدیکم ! عزیز عزیزم !


با تو بودن به گونه ای و بی تو بودن به گونه ای دیگر است


تو را باید کجای روزگارم جای دهم ؟


که دست هیچ اندیشه ای به تو نرسد !


که هیچ گاه از دستت ندهم ؟


تو را باید به چه نام بخوانم که بمانی و من ؟!


من کجای روزگارت خواهم بود؟


من با نگاهت حرفها دارم


مقصد هایی برای رسیدن


تو درد مشترکی ! مرا فریاد کن


باتو میشود همیشه عاشق ماند


تو از آن منی  و من بی تو ویرانه ای بیش نیم ...


بمان ...


دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:52
+4
saman
saman

عاشق نميشوم، دلواپسم نباش
دستاني از تهي، پاهايي از ورم
فکر مرا نکن، امروز بهترم...
*****
حال مرا مپرس، چيزي مهم که نيست...
اين دلشکستگي، اقرار بيکسيست
درگير من مشو، همدم نميشوم
حوا مرا ببخش... آدم نميشوم...
*****
تقصير تو نبود، نه من نه بخت خود
تو عشق خط زدي، من خواستم نشد
درگير عادتم، سرگرم خود شدم
در مرز يک سقوط، ديگر نه تو نه من...
*****
از پشت اين سکوت، از اين نقاب و نقش
حال مرا بفهم، جرم مرا ببخش
امروز بهترم... حوا بيا ببين                         
دلتنگ من مباش، من مرده ام... همين!


شکل خودم شدم... تلخ و بدون ره
در انتهاي خويش، حال مرا بفهم
شکلي شبيه خود، با چشم گريه سوز
باور نميکنم، آئينه را هنوز...
*****
از پشت اين سکوت، از اين نقاب و نقش
حال مرا بفهم، جرم مرا ببخش
امروز بهترم، حوا بيا ببين
دلتنگ من مباش، من مرده ام... همين
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:51
+4