یارم از من بی سببب رنجید و رفت / گریه را دید و بر من خندید و رفت وقت رفتن دیگر از ماندن نگفت / قصه ناگفته ها را نشنید و رفت تشنه بودم همچو دشتی پر عطش / مثل باران بر تنم بارید و رفت گل فراوان بود از باغ من / غنچه ای نشکفته را برچید و رفت . . .
مرا نمیخواهی دیگر میدانم حتی اگر مرا ببینی هم نمیشناسی مرا دیگر میدانم اینک همان نامه ای که برایم نوشتی را میخوانم چه عاشقانه نوشته ای همیشه با تو میمانم
ببار ای باران ، ببار که غم از دلم رفتنی نیست، اشکهای روی گونه ام دیدنی نیست. ببار ای باران که این تنهایی تمام شدنی نیست، آن لحظه های زیبا تکرار شدنی نیست. ببار ای باران که شعر تلخ جدایی خواندنی نیست ، غم تلخی که در سینه دارم فراموش شدنی نیست