♥ نگار ♥
تو به خواب من آمدهای
و این زیباترین
فرصت میزبانی است!
باید چشم بر بیداریها ببندم
و تا ساعت خورشید زنگ بزند
تمام رؤیاها را با تو قدم بزنم
باید دستت را بگیرم
مراقبت باشم تا نترسی
وقتی زیر پایت خالی میشود!
♥ نگار ♥
جوانی عاشق دختری شد ومیخواست با او ازدواج کند .روزی دختر را به همراه دو دختر دیگر به منزل دعوت کرد و به مادر گفت میخواهم حدس بزنی که عشق من کدامیک است
بعد از رفتن آنها از مادر پرسید: توانستی دختر مورد علاقه مرا از این سه تا تشخیص بدهی .مادر گفت: بله
ومشخصات دختر را بیان کرد.پسر با تعجب پرسید: مادرم از کجا فهمیدی که این دختر مورد علاقه
من است؟
مادر جواب داد: نمیدونم چرا ازش بدم اومد!!
سلامتی همه مادرشوهرا