آن زمان كه مرا پير و از كار افتاده يافتي،
اگر هنگام غذا خوردن لباسهايم را كثيف كردم ويا نتوانستم لباسهايم را بپوشم
اگر صحبت هايم تكراري و خسته كننده است
صبور باش و دركم كن
يادت بياور وقتي كوچك بودي مجبور ميشدم روزي چند بار لباسهايت عوض كنم
براي سرگرمي يا خواباندنت مجبور ميشدم بارها و بارها داستاني را برايت تعريف كنم...
وقتي نميخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نكن
وقتي بي خبر از پيشرفتها و دنياي امروز سوالاتي ميكنم،با تمسخر به من ننگر
وقتي براي اداي كلمات يا مطلبي حافظه ام ياري نميكند،فرصت بده و عصباني نشو
وقتي پاهايم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه كه تو اولين قدمهايت را كنار من برميداشتي....
زماني كه ميگويم ديگر نميخواهم زنده بمانم و ميخواهم بميرم،عصباني نشو..روزي خود ميفهمي
از اينكه در كنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصباني نشو
ياريم كن همانگونه كه من ياريت كردم
كمك كن تا با نيرو و شكيبايي تو اين راه را به پايان برسانم
فرزند دلبندم،دوستت دارم
دستانم شاید، امّـا دلم نمی رود به نوشتن
این کلمات به هم دوخته شده کجا
احساسات من کجا...؟
ایـن بــار
نخـوانده بفهـــم مــرا
راحت بگم ، سنگ شده ام ، سنگ را که می شناسی ؟جنسش خوب است نمی شکند !یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو یا سه ماه بیشتر زنده نیست.یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله.یعنی دو خط موازی که هیچ وقت به هم نمی رسند.یاد گرفتم در عشق هیچ کس به اندازه خودت وفادار نیست.یاد گرفتم هر چه عاشق تر باشی تنهاتری. ...