یافتن پست: #ات

be to che???!!
be to che???!!
دیدگاه  •   •   •  1392/06/2 - 18:10
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دلت كه گرفته باشد...

شادترین آهنگ ها، برایت روضه خوانی میكنند

شلوغترین مكانها، تنهایی ات را به رُخَت می كشند

و شادترین روزها، برای تو غمگین ترین روزهاست

دلت كه گرفته باشد...

نقض میشود همه ی قانون ها

دل كجـــا... قانون كجـــا

مدتها طول میكشد تا خاك بگیرد خاطره های رنگارنگ

میگذاری تار شود این خاطره ها

اما یك خواب ِ ناغافل، گرد و خاك تمام خاطره ها را می گیرد !!

میشود مثل روز ِ اول

میشود خاطره های ناب

زخمها تازه میشود باز ..
دیدگاه  •   •   •  1392/06/2 - 18:08
+4
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥

برو بشین رو پشت بوم ، روتو بکن به آسمون ، در جهت وزش باد ، یه بوس فرستادم برات .


دیدگاه  •   •   •  1392/06/2 - 17:39
+5
saman
saman
 عده ای دوست در یک میهمانی شام گرد هم جمع شده بودند. هر یک از آن ها خاطراتی از گذشته تعریف می کردند، یک نفر پرسید"بهترین روز عمرتان کدام روز بوده است؟" زن و شوهری گفتند:" بهترین روز عمر ما روزی بود که با هم آشنا شدیم."زنی گفت:" بهترین روز زندگیم روزی بود که نخستین فرزندم به دنیا آمد." مردی گفت:" روزی که از کارم اخراج شدم بهترین و بدترین روز عمرم بود. آن روز، باعث شد که روی پای خود بایستم و راه تازه ای را شروع کنم  و از آن روز از هر قسمت زندگیم رازی بودم." این گفتگو ادامه داشت تا اینکه به زنی رسید که تا آن هنگام ساکت بود. از او پرسیدند "بهترین روز عمر تو چه روزی بوده است؟" زن گفت:"بهترین روز زندگی من امروز است زیرا امروز روزی است که بیش از همه روز ها برایم ارزشمند تر است. من نمی توانم دیروز را به دست بیاورم آینده هم مال من نیست. اما امروز مال من است. تا آن را هر طوری که می خواهم بگذرانم و از آن جا که امروز تازه است و من هم زنده هستم پس بهترین روز من است و خدا را برای این شکر می کنم."
دیدگاه  •   •   •  1392/06/2 - 17:31
+3
saman
saman
روزی شخصی پیش روانپزشکی رفت وگفت اقای دکتر مدت هاست غمگین و دلشکسته ام هیچ چیز مرا شاد نمیکند پزشک لبخند زد وگفت کافی است یک بار برای دیدن نمایش دلقک سیرک به انجا بروی تمام غصه هایت را فراموش می کنی مرد لبخند تلخی زد و گفت اقای دکتر من همان دلقکم واتاق را ترک کرد......
دیدگاه  •   •   •  1392/06/2 - 17:29
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مامان و بابام نشسته بودن داشتن چایی میخوردن
بهشون گفتم:

خوب حال میکنیدا دختر به این شاخ شمشادی دارید.

چند لحظه سکوت کردن و بهم خیره شدن!

بابام یه آهی کشید و با افسوس به مامانم گفت :چاییتو بخور...

:|
6 دیدگاه  •   •   •  1392/06/2 - 17:27
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیروز رفتم دندونپزشکی اینقدر بی حسی زد که نشیمن گاهم بی حس شده بود ، یه چشمم اصن نمیدید ، ارتباط با دست راستم قطع شده بود و کلا سه وَرَم قطع نخاع شد ؛ اونوقت این دندون لامصب هنو حس داشت ، وقتی میخواستن دندونم رو بکشن پدر جدم اومد نوک دماغم !
بی حس که نشد هیچی فک کنم احساساتیش کردن !!!
دیدگاه  •   •   •  1392/06/2 - 17:13
+1
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
خوب به خاطر دارم آن روز خاطره را ، که شانه های مردی مهربان ، چگونه از هجوم گریه لرزید و لرزید ، گفتم : گریه ات را ندیده بودم ، عزیز ! گفت می بینی ! و دیدم که تنها عشق است که چنین زخم کاری می زند
دیدگاه  •   •   •  1392/06/2 - 16:22
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥

هر کجا که هستی بلوتوث قلبت رو روشن کن تا تمام وجودم رو برات سند کنم .


دیدگاه  •   •   •  1392/06/2 - 16:18
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
اگر روزی تهدیدت کردند ، بدان در برابرت ناتوانند ، اگر روزی خیانت دیدی ، بدان قیمتت بالاست ، اگر روزی ترکت کردند ، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد .

@arash-tavanaei
آخرین ویرایش توسط ramin-rtbm در [1392/06/2 - 16:11]
دیدگاه  •   •   •  1392/06/2 - 16:10

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ