♥ نگار ♥
"می دانی فکر "هزارتو"اول از کجا آمد؟از بین النهرین باستان.
روده های حیوانات را بیرون میکشیدند...گمان میکنم گاهی هم مال آدمها را!
و از شکل آن برای پیش بینی آینده استفاده می کردند. بنابراین الگوی نخستین هزارتو در یک کلمه "شکم"است.که یعنی قوانین هزارتو درون توست و با هزارتوی بیرون ارتباط دارد.آنچه بیرون از توست منعکس کننده ی چیزهای درون توست و آنچه درون توست منعکس کننده ی چیزهای بیرونی ست.بنابراین وقتی به هزارتوی بیرون از خودت قدم میگذاری همزمان به هزارتوی درون هم قدم گذاشته ای"
*هاروکی موراکامی"
♥ نگار ♥
به انگشتهات بگو
لبهای مرا ببوسند!
به انگشتهات بگو
راه بیفتند توی موهام
قدم زدن در این شب گرم
حالت را خوب می کند گل من!
گاهی نفس عمیق بکش
ونگذار تنم....از حسودی بمیرد!
saman
دلت میگه که اینجایی,ولی چشمات میگن میری
میگن میری ولی با اون,تو داری اوج میگیری
تو تعبیر یه رویایی,که بی شک از دلم دوره
بذار اشکات بارون شه,بذار کمتر شه دلشوره
.
.
.
saman
خواهش میکنم
بی حوصلگی هایم را ببخش
بد اخلاقی هایم را فراموش کن
بی اعتناییهایم راجدی نگیر....
درعوض من هم تورا می بخشم
که مسبب همه اینهایی...!
و
به چشمهایت بگو
نگاهم نکنند
بگو وقتی خیره ات می شوم
سرشان به کارخودشان گرم باشد....
نه آن که فکرکنی خجالت می کشم ها..!
نه !
حواسم نیست
عاشقت می شوم....