حالا بد ترین چیز تو دنیا اینه که عشق اولت بره سراغ عشق اولش
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد
آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد
خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد
از آه دردناکی سازم خبر دلت را
وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد
رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت؟
با صد امیدواری ناشاد رفته باشد
شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد
پرشور از "حزین" است امروزکوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو
شب از فراق تو مینالم ای پریرخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
دمی تو شربت وصلم ندادهای جانا
همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو
پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
(نجیب زاده)
همه شب نالم چون نی ، که غمی دارم
دل و جان بردی ، اما نشدی یارم
با ما بودی ، بی ما رفتی.
چون بوی گل به کجا رفتی؟
تنها ماندم ، تنها رفتی
چون کاروان رود...
فغانم از زمین بر آسمان رود
دور از یارم ، خون می بارم
فتادم از پا به ناتوانی
اسیر عشقم ، چنان که دانی
رهائی از غم نمی توانم
تو چاره ای کن که میتوانی
گر ز دل برآرم آهی
آتش از دلم خیزد
چون ستاره از مژگانم
اشک آتشین ریزد.
چون کاروان رود
فغانم از زمین
بر آسمان رود
دور از یارم خون می بارم
نه حریفی تا با او غم دل گویم
نه امیدی در خاطر که تو را جوبم
ای شادی جان ، سرو روان،
کز بر ما رفتی،
از محفل ما ، چون دل ما
سوی کجا رفتی؟؟
تنها ماندم ، تنها رفتی
چو ن بوی گل به کجا رفتی؟؟
به کجائی غمگسار من
فغان زار من بشنو...... باز آ
از صبا حکایتی از روزگار من بشنو
باز آ ..... باز آ..............سوی رهی
چون روشنی از دیده ما رفتی
با قافله باد صبا رفتی
تنها ماندم ، تنها ماندم