یافتن پست: #ادم

saman
saman

با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی


یادم کن تا هستم ای امید زندگانی


تا به هر ترانه می‌کشد زبانه شور عاشقانه من


حال دل می‌گویم با زبان بی زبانی


هر لبخندت با من گوید دل مده به دست غم در این عالم


بنشین با عشق تا گل روید زین شب خزانی


تا که از نگاه تو نور شادی می‌بارد


دل ز مهربانیت شور و شادی‌ها دارد


با تو خزان من بهاران با تو شبم ستاره باران از نورافشانی


چه بخواهی چه نخواهی دل عاشق ره تو پوید به هر نشانی


دل و جان سرمست از شوق نگاه تو همه جا حیرانم دیده به راه تو


که بدین روح افزایی زیبایی رویایی چون بهشت جاودانی


چه شود گر بازآیی چون نفس باد سحر می رسدم جان دگر


دیده کشد سوی تو پر همسفرم شو که می‌توانی


پر و بالم را با دیدارت کی بگشایی؟


تب و تابم را با لبخندت کی بنشانی؟


با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی


یادم کن تا هستم ای امید زندگانی

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 12:32
+3
be to che???!!
be to che???!!

بزرگترين اشتباه عمرم اين بود كه به بابام پيشنهاد دادم وقتي بيكاره بياد با لپ تاپم پاسور بازي كنه!!!!

يعني يه وضييييييييييي


 

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 23:23
+3
saman
saman

بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم


همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم


شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم


شدم آن عاشق دیوانه که بودم


در نهانخانه ی جانم، گل یاد تو درخشید


باغ صد خاطره خندید،


عطر صد خاطره پیچید


یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم


تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت


من همه، محو تماشای نگاهت


آسمان صاف و شب آرام


خوشه ی ماه فرو ریخته در آب


شاخه ها دست بر آورده به مهتاب


شب وصحرا و گل و سنگ


همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید  گفتی:


"که از این عشق حذر کن!


لحظه ای چند بر این آب نظر کن


آب آیینه عشق گذران است


تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است


باش فردا، که دلت با دگران است.


تا فراموش کنی، چندی ازین شهر سفر کن"


با تو گفتم: " حذر از عشق؟  ندانم


سفر از پیش تو، هرگز نتوانم،


تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم


حذر از عشق ندانم، نتوانم."


اشکی از شاخه فرو ریخت


مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت...


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم


پای در دامن اندوه کشیدم


نگسستم، نرمیدم.


رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم


نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم


نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم


بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم..

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 15:01
+3
saman
saman

من همسفر باد سحر خواهم شد

خاك گذر اهل نظر خواهم شد

در آتش عاشقي بسر خواهم شد

پولادم و آبديده‌تر خواهم شد

(نجیب زاده)


آخرین ویرایش توسط saman در [1392/05/22 - 11:37]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:37
+3
saman
saman

ای شب جدایی که چون روزم سیاهی ، ای شب


کن شتابی آخر  ز جان من چه خواهی ، ای شب ؟


نشان زلف دلبری ز بخت من سیه تری


بلا و غم سراسری تیره همچون آهی ، ای شب


کنی به هجر یار من حدیث روزگار من


بری ز کف قرار من جانم از غم ، کاهی ای شب


تا که از آن گل دور افتادم


خنده و شادی رفت از یادم ، سیه شد روزم


بی مه رویش ، دمی نیاسودم


به سیل اشکم ، گواهی ای شب


او شب چون گل نهد زمستی بربالین سر


من دور از او کنم ز اشک خود بالین را تر


خون دل از بس خوردم بی او


محنت و خواری از بس دیدم بی او


مردم بی اوبی رخ آن گل ، دلم به جان آمد


دگر از جانم چه خواهی ای شب?!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:22
+3
saman
saman

مست مستم ساقیا دستم بگیر           تا نـیـافـتـادم ز پـا دسـتـم بـگـیـر



بـر در مـیـخـانـه با زنـجـیر عشق           بـستـه ای پای مـرا دستم بگـیـر



دردمـنـدم عاشـقـم افـسـرده ام           ای به دردم آشــنـا دسـتم بگـیـر



اوفـتـادم سخت در گرداب عشق           ایـن دم آخـر بــیــا دسـتـم بگـیـر



من کـه بـر ایـن سـینه چون آیـنه           میـزنـم سنگ تـو را دستم بگـیـر
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:01
+3
saman
saman

مست مستم ساقیا دستم بگیر           تا نـیـافـتـادم ز پـا دسـتـم بـگـیـر



بـر در مـیـخـانـه با زنـجـیر عشق           بـستـه ای پای مـرا دستم بگـیـر



دردمـنـدم عاشـقـم افـسـرده ام           ای به دردم آشــنـا دسـتم بگـیـر



اوفـتـادم سخت در گرداب عشق           ایـن دم آخـر بــیــا دسـتـم بگـیـر



من کـه بـر ایـن سـینه چون آیـنه           میـزنـم سنگ تـو را دستم بگـیـر
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 10:53
+3
saman
saman

ابرم که می آیم ز دریا

روانم در به در صحرا به صحرا

نشان کشتزار تشنه ای کو

که بارانم که بارانم سراپا

پرستوی فراری از بهارم

یک امشب میهمان این دیارم

چو ماه از پشت خرمن ها بر اید

به دیدارم بیا چشم انتظارم

کنار چشمه ای بودیم در خواب

تو با جامی ربودی ماه از آب

چو نوشیدیم از آن جام گوارا

تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

به شب فانوس بام تار من بود

گل آبی به گندمزار من بود

اگر با دیگران تابیده امروز

همه دانند روزی یار من بود

نسیم خسته خاطر شکوه آمیز

گلی را می شکوفاند دل آویز

گل سردی گل دوری گل غم

گل صد برگ و ناپیدای پاییز

من و تو ساقه یک ریشه هستیم

نهال نازک یک بیشه هستیم

جدایی مان چه بار آورد ؟ بنگر

شکسته از دم یک تیشه هستیم...

(نجیب زاده)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 10:28
+2
saman
saman

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت  


جانم بسوختی و بدل دوست دارمت 


تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک  


باور مکن که دست زدامن بدارمت


محراب ابرویت بنما تا سحرگهی    


دست دعا برآرم و در گردن آرمت


صد جوی آب بسته ام ازدیده در کنار  


بربوی تخم مهر که در دل بکارمت


خونم بریخت و از غم عشقم خلاص داد


منت پذیر غمزه خنجر گذارمت


می گریم و مرادم از این سیل اشکبار


تخم محبت است که در دل بکارمت


(نجیب زاده)


دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 09:08
+1
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 19:39
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ