mahdi
به طرف ایستگاه تاکسی ها رو نشون دادم . میگه : اینا تاکسی اند ؟
میگم پـَـــ نــه پـَـــ نمایندگی سیار ایرانسله!!
mahdi
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند. گل ادم بسرشتند و به پیمانه زدند. پـَـ نـَـ پـَـ کچلی را بگرفتند و سرش شانه زدند!!!
mahdi
پشت در اتاق عمل وایستادم منتظر دکترم که برم برای زایمان پرستاره اومده نگام میکنه میگه زاءو شمایی؟… میگم پـَـ نـَـ پـَـ خواهرمه.. ترسیده منو فرستاده جاش!
mahdi
داشتم میرفتم باشگاه وسط راه یادم اومد یه چیزی رو یادم رفته، برگشتم خونه.در زدم داداشم در رو بازکرده با تعجب میپرسه قاسم تویی؟!!!نرفتی باشگاه؟ میگم:پَــــ نَ پَــــ قاسم رسید من دیلیوریشم…
mahdi
رفتم جلسه ثبت نام ۱ساعت وایسادم. یارو اومده میگه میخوای ثبت نام کنی؟ پـَـــ نَ پـَـــ اومدم حالتو احوالتو سفید رویتو سیه مویتو ببینم بروم !
رضا
مردمانی هم هستند که دوستشان داریم... که دوستشان داریم... که زیاد دوستشان داریم... نمی دانیم بخشی از «تجربه» مان هستند یا «خاطره» شده اند... ولی دوستشان داریم... و هی فکر می کنیم، هی فکر می کنیم، هی فکر می کنیم و نمی فهمیم، یادمان نمی آید چرا دوستشان داریم... انگار که... انگار لج کرده باشیم دوستشان بداریم!