یافتن پست: #ادم

♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
تنهایی یعنی : من یه موبایل دارم که صدای زنگش رو یادم نمیاد
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 14:14
+1
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
این تو نیستی که مرا از یاد برده ای ، این منم که به یادم اجازه نمیدهم حتی از نزدیکی ذهن تو عبور کند ، صحبت از فراموشی نیست ، صحبت از لیاقت است !
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 13:55
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
امتحان آیین نامه داشتم سرهنگ پرسید : دور زدن کجا ممنوعه ؟ گفتم تو عالم رفاقت ، لبخند زد و گفت : پیاده شو قبولی

بفرست برای اونهایی که تو زندگیت با ارزشند “من که فرستادم”
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 13:36
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
آهــای خــدااااااااااا
مـگه دنـیارو نــیافـ[!] تـا بـنده هاتـو امتـحان کـنی؟
نـگاه کـن خـیلیا اینـجا دارن تـقلب میـکنن.
بـعضـیا خیـلی راحـت دل میـشکـونن.
بـعضـیا به گریــه کردن ما مـیخـندن
یه عـده خـیلی راحـت دروغ مـیگن.
بـعضـیا خـواب بــقیرو میـگیرن ولـی خـودشون راحـت میـخـوابن.
بـعضـیا با حـرفاشـون اشـک ادمـارو درمــیارن.
خــدایا پـس چـرا سـاکـتی؟
دیدگاه  •   •   •  1392/09/2 - 19:45
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/2 - 19:09
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
اگه P حامله بشه ؛
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
میشه B !! به همین راحتی !

سرشار از استعدادم نههههههههه:):
دیدگاه  •   •   •  1392/09/2 - 18:53
+3
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
دلم را نشکن ، بگذار صدا بزنم شیرین ؟
و تو بگویى جانم فرهادم !
دیدگاه  •   •   •  1392/09/2 - 14:11
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیروز رفتم مغازه به یارو گفتم شیرکاکائو چنده؟؟
گفت۱۸۰۰تومن!!!
یادم اومد من عاشق آب معدنی ام!! :|
دیدگاه  •   •   •  1392/09/1 - 20:25
+7
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
خاک تـــو ســـــرِ گــدات کنــــن :|
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
یــه عــطــــر درسـت حسـابی هــم کـه نزدی بــودی لااقــل عــطــر تنـت یادم بمـــونه !
دیدگاه  •   •   •  1392/09/1 - 20:16
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
راز خوشبختی زندگی مشترک زن و شوهری بیش از 60 سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز؛ یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد. در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند. در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع و رجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست تا در جعبه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و مقداری زیادی پول پیدا کرد. پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود. پیرزن گفت: «هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.» پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت و سعی کرد اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد. پس رو به همسرش کرد و گفت: «این همه پول چطور؟ پس اینها ازکجا آمده؟» در پاسخ گفت: «آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست آورده ام.»
دیدگاه  •   •   •  1392/09/1 - 19:22
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ