یافتن پست: #ادم

AmirAli
AmirAli
داشتم تو خیابون با آرامش راه میرفتم

یهو یادم اومد اعصاب ندارم

دیدگاه  •   •   •  1392/09/1 - 16:58
+3
AmirAli
AmirAli

پسر خالم آیپدشو گذاشته بود رو زمین

منم فک کردم از این ترازو دیجیتالاس رفتم روش وایسادم :|

هیچی دیگه بیچاره کور شد از بس گریه کرد

دیدگاه  •   •   •  1392/09/1 - 16:45
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
آهــای خــدااااااااااا
مـگه دنـیارو نــیافـ[!] تـا بـنده هاتـو امتـحان کـنی؟
نـیگا کـن خـیلیا اینـجا دارن تـقلب میـکنن.
بـعضـیا خیـلی راحـت دل میـشکـونن.
بـعضـیا به گریــه کردن ما مـیخـندن
یه عـده خـیلی راحـت دروغ مـیگن.
بـعضـیا خـواب بــقیرو میـگیرن ولـی خـودشون راحـت میـخـوابن.
بـعضـیا با حـرفاشـون اشـک ادمـارو درمــیارن.
خــدایا پـس چـرا سـاکـتی؟
دیدگاه  •   •   •  1392/09/1 - 15:45
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
چند روز پیش شماره دوست پسرمو دادم دوستم امتحانش کنه
.
.
.
خدا سر شاهده
خداااااا سر شاهده
فقط قصدم امتحان بود
.
.
.
.
ولی هفته دیگه عروسیشونه :)))))
دیدگاه  •   •   •  1392/09/1 - 14:48
+3
zohre
zohre

چقدر متفاوت اند ادمها عشق برا یکی سرگرمی برای دیگری دلگرمی…

دیدگاه  •   •   •  1392/09/1 - 12:06
+5
nazli
nazli
 چه سنگین گذشت عصر بارانی ام

گویی نوازش نمی کرد، باران صورتم را

گریه ام، فریادم، تنها سکوتی بود

تا حرفهایم

در بستری از بغض بخوابند
دیدگاه  •   •   •  1392/08/29 - 22:43
+14
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
چند وقت پیش اعصابم خیلی خورد بود،از همه چیز زده شدم،خواستم همه چیو تموم کنم،رفتم گوشیمو برداشتم که با مخاطب خاصم تموم کنم،هیچی دیگه متنو نوشتنم،یهو یادم اومد مخاطب خاص ندارم.........
شرمنده خودم شدم.
دیدگاه  •   •   •  1392/08/29 - 21:39
+3
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥

_¡¡¡¡¡|Π\___
‘=O¤¤¤¤O-’


برات آژانس فرستادم سوار شو بیا دلم برات تنگ شده !


دیدگاه  •   •   •  1392/08/29 - 19:27
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

میره داروخونه می گه: آقا دیب داری؟

کارمند داروخونه می گه:

دیب دیگه چیه؟

یارو جواب می ده: دیب

دیگه. این ورش دیب داره،

اون ورش دیب داره.

کارمنده می گه: والا ما

تا حالا دیب نشنیدیم.

چی هست این دیب؟

یارو می گه: بابا دیب،

دیب!

طرف می‌بینه نمی فهمه،

می ره به رئیس داروخونه می گه.

اون میآد می پرسه: چی

می‌خوای عزیزم؟

میگه دیب












سریع برو



ادامه مطلب نمیمیری که خوبه حالا با پای خودت نمخوای بری کامپیوترت میره !!!




رئیس می پرسه: دیب دیگه


چیه؟


یارو می گه: بابا دیب


دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.



رئیس داروخونه می گه:


تو مطمئنی که اسمش دیبه؟



یارو می گه: آره بابا.



خودم دائم مصرف دارم.


شما نمی‌دونید دیب چیه؟انتونینی تو نمیدونی؟؟؟؟؟؟؟

حالا


رئیس هم هر کاری می‌کنه،



نمی تونه سر در بیاره و کلافه می شه.



یکی از کارمندای داروخونه



میآد جلو و می گه: یکی از بچه‌های داروخونه مثل همین آقا زبونش می‌گیره.



فکر کنم بفهمه

این چی می‌خواد. اما الان شیفتش نیست.



رئیس داروخونه که خیلی



مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال نداره. یکی بره دنبالش، سریع




برش داره بیارتش.




می‌رن اون کارمنده رو




میارن. وقتی می رسه، از یارو می‌پرسه: چی می خوای؟



یارو می گه: دیب!



کارمنده می گه: دیب؟



یارو: آره.



کارمنه می گه: که این



ورش دیب داره، اون ورش دیب داره؟



یارو میگه: آره،

همونه.




کارمند میگه: داریم! چطور




نفهمیدن تو چی می خوای!؟

همه خیلی خوشحال شدن که



بالاخره فهمیدن یارو چی می خواد.




کارمنده سریع می ره توی انبار و دیب رو میذاره توی




یه کیسه نایلون مشکی و میاره می ده به یارو و اونم می ره پی کارش.

همه جمع می شن دور اون

کارمند و با کنجکاوی می‌پرسن: چی می‌خواست این؟




کارمنده می گه: دیب!

می‌پرسن: دیب؟


دیب دیگه



چیه؟




می گه: بابا همون که این




ورش دیب داره، اون ورش دیب داره!




رئیس شاکی می شه و می

گه: اینجوری فایده نداره. برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم دیب چیه؟




کارمنده می گه: تموم شد.








آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت!

.

.

.

*دلم خنک شد، آخر نفهمیدین دیب چیه
هه ه ه ههههههههههههههههههههههههههههههههه
دیدگاه  •   •   •  1392/08/29 - 15:36
+4
hamed noori
hamed noori
رفتم دستشویی پارک. تا تو دستشویی نشستم از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت:

سلام حالت خوبه؟

من اصلاً عادت ندارم که تو دستشویی هر کی رو که پیدا کردم شروع کنم به حرف زدن باهاش، اما نمی دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ واقعاً خجالت آوری دادم:
...
حالم خیلی خیلی توپه.

بعدش اون آقاهه پرسید:

خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟

با خودم گفتم، این دیگه چه سؤالی بود؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم، برای همین گفتم؛

اُه من هم مثل خودت فقط داشتم از این جا رد می شدم...

وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور می شه، به هر ترفندی بود خواستم سریع قضیه رو تموم کنم:

من می‌تونم بیام طرفای تو؟

آره سؤال یه کمی برام سنگین بود. با خودم فکر کردم که اگه مؤدب باشم و با حفظ احترام صحبتمون رو تموم کنم، مناسب تره، بخاطر همین بهش گفتم:

نه، الآن یه کم سرم شلوغه!

یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت:

ببین، من بعداً باهات تماس می گیرم. یه احمقی از دستشویی بغلی همش داره به همه سؤال های من جواب می ده!
دیدگاه  •   •   •  1392/08/28 - 21:45
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ