سر بزار روی شونه هام , تا بگم آروم از غصه هام تا بگم چی امد به سرم ،
رفت چرا نازنین دلبرم عیش و شراب و مستی ،
کار ما بود عشق و خدا و هستی ،
یار ما بود اما شد، رنگ زمستون ,
نو بهار ما بزم مهر و جنون در دل به پا بود سینه لبریزه از شور ،
از وفا بود اما غم ، آمد به قلبم ،
ای خدا چرا؟ سوختم ، سوختم من از غم ،
دل او پی یار دیگری بود که عمر رویای من به سر رسید باختم ،
باختم من به او ، همه ی عمرٍ دلدادگی رو که غربت به خانه ام سرک کشید
گر توانی از محبت حلقه در گوشم کنی /
حیف باشد که مرا چون شمع خاموشم کنی /
من که از یاد تمام آشنایان رفته ام /
وای بر من گر تو هم روزی فراموشم کنی
سلام به قاصدکهای خبر رسان که محکوم به خبرند
و سلام به شقایقهایی که محکوم به عشقند
و سلام به شکوفه هایی که با شکفتن خود خبر از بهار میدهند
زندگی می گذرد، با خوبی ها و بدی هایش، با کمی و کاستیهایش،
با آرامش و خشم هایش، حرص و هیجان ها، شاید اما بیش از هر چیز با روزمرگی. زندگی می گذرد،
در تشویش و تردیدها، به سرعت می گذرد،
گذشت زمان را حس نمی کنی و فقط حس می کنی که اتفاقی در شرف وقوع است.
آرزو می کنم، هدیه ای برای همه، آنها که می شناسم و نمی شناسم،
کاشکی آن اتفاق بیافتد، اتفاقی به نام "خوشبختی"