یافتن پست: #از

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
بسلامتی پسری که به دوست دخترش دست نزد گفت شاید مال من نباشه...

داستانهای تخیلی...

برگرفته از کتاب پینوکیو
دیدگاه  •   •   •  1392/05/7 - 13:17
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
تازگیا تو اس ام اس ها سلام رو فقط یه "س" مینویسن !
تا چند سال دیگه اسمس خالی میفرستن خودمون باید بفهمین منظورشون چیه :|
دیدگاه  •   •   •  1392/05/7 - 13:14
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺑﭽﮕﯽ 1ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺭﻭ ﻧﺸﻮﻥ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺁﺳﻤﻮﻥ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻣﻨﻪ .
.
.
.
.
.
.
.
.
.ﻭﻗﺘﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﭼﺮﺍﻍ ﺩﮐﻞ ﻣﺨﺎﺑﺮﺍﺗﻪ ﮐﻤﺮﻡ ﺷﮑﺴﺖ
دیدگاه  •   •   •  1392/05/7 - 13:12
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
سر سفره نشسم دارم شام میخورم
مامانم بهم میگه :بسه بدبخت ترکیدی! از هیکل می افتی
بابام میگه :ولش کن زبون بسته رو بزار واسه خودش بچره، چیکارش داری
آقا پدر من! من نخوام شما ازم حمایت کنی، کی رو باید ببینم؟؟؟ :|
دیدگاه  •   •   •  1392/05/7 - 13:10
+2
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
13 دیدگاه  •   •   •  1392/05/7 - 13:06
+15
-1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
امروز ﺍﺯ ﻣﺨﺎﺑﺮﺍﺕ ﺑﻬﻢ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻥ ﮔﻔﺘﻦ ﺗﻮِﺋﻪ ﺣﻤﺎﻝ ﮐﻪ ﻧﻪ مخاطب خاص دﺍﺭﯼ ﻧﻪ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭ ﺩﺍﺭﯼ ﻧﻪ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﺑﯿﺎ ﺍﯾﻦ خطت رو ﻭﺍﮔﺬﺍﺭ ﮐﻦ ﯾﮑﯽ ﺑﺨﺮﻩ ﮐﻪ ماﻡ ﯾﻪ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ای ببریم !
ﺩﺭﺳﺘﻪ ﺧﻌﻠﯽ ﺑﺪ ﺑﺎﻫﺎﻡ ﺣﺮﻑ ﺯﺩ ﻭﻟﯽ ﯾﮑﻢ ﮐﻪ ﻓﮏ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﻩ …
حالا یا یکی بیاد مخاطب خاصم بشه یا یکی بیاد خطمو بخره طفلکیا بیشتر از این ضرر نکنن !
دیدگاه  •   •   •  1392/05/7 - 13:05
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
قرار نیست که همیشه من خوش باشم...
دیروز من خوش بودم از اینکه در کنارت بودم...
امروز دیگری خوش است برای با تو بودن...
و فردا یکی دیگر...
از تلاش دست نکش عزیزم که چشم ملتی به توست.........!
تو می تونی.
دیدگاه  •   •   •  1392/05/7 - 13:00
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
در CARLO
گریه شاید زبان ضعف باشد
شاید خیلی کودکانه.. شاید بی غرور...
اما هر وقت گونه هایم خیس می شود
می فهمم؛ .. نه ضعیفم!!!
نه یک کودکم!!!
بلکه پر از احساسم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/7 - 12:54
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
در CARLO
تمام روزمیخندم
تمام شب یکی دیگه ام
من ازحالم ب این مردم دروغای بدی میگم......!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/7 - 12:53
+1
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

بوسه
شب دو دلداده در آن کوچه ی تنگ

مانده در ظلمت دهلیز خموش
اختران دوخته بر منظره چشم
ماه بر بام سراپا شده گوش

در میان بود به هنگام وداع
گفتگویی به سکوت
و به نگاه
دیده ی عاشق و لعل لب یار
دل معشوقه و غوغای نگاه
عقل رو کرد به تاریکی ها
عشق همچون گل مهتاب شکفت،
عاشق تشنه لب بوسه طلب
هم چنان شرح تمنا می گفت
سینه بر سینه ی معشوق فشرد
بوسه ای زان لب شیرین بربود
دختر از شرم سر انداخت به زیر ناز می کرد،ولی راضی بود!
اولین بوسه ی جان پرور عشق
لذت انگیزتر از شهد و شراب
لاجرم تشنه ی صحرای فراقبه یکی بوسه نگردد سیراب
نوبت بوسه ی دوم که رسید،دخترک دست تمنا برداشت
عاشق تشنه که این ناز بدید
بوسه را بر لب معشوق گذاشت!
فریدون [!]

دیدگاه  •   •   •  1392/05/7 - 12:51
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ