یافتن پست: #از

saqar
saqar
رفتم تو حیاط نشستم یه گربه اومده زل زده تو چشام, کم مونده بهم بگه اییششش کی گفت بیای
اینجا بآور کنین ازش خجالت کشیدم, یاد بچگیم افتادم که بی دعوت میرفتم عروسی.. گربه کصصصافط!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 17:45
+6
ramin
ramin
گاهی شاپرکی را از تار عنکبوت می گیری . خیلی آرام تا رهایش کنی.
شاپرک میان دستانت له می شود . . .
نیت تو کجا و سرنوشت کجا . .
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 17:44
+8
saman
saman
دیده ای شیشه های اتومبیل را وقتی ضربه ای

می خورند و می شکنند؟

دیده ای شیشه خرد میشود ولی از هم نمی پاشد؟

این روزها همان شیشه ام

خرد و تکه تکه .....

از هم نمی پاشم ....

ولی شکسته ام ...

باور کن ...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 17:44
+5
saman
saman
در CARLO
**به دختران در کودکي شير سگ دهيد، شايد در بزرگي وفا بياموزند. شکسپير
آخرین ویرایش توسط saman در [1392/04/16 - 17:40]
6 دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 17:39
+5
saqar
saqar
از اینکه، من، و تو، ما نمیشویم، کمی خوشحال و کمی غمگینم!
خوشحالم چون اگر ما میشدیم ولی دلهایمان یکی نمیشود نمی‌دانستم چه کنم!
اما غمگینم،
زیرا همیشه احتمال یکی شدن دلهایمان مانند نمکیست بر روی زخمهایم!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 17:38
+8
saman
saman
در CARLO
**ملاصدرا مي گويد: خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان اما به قدر فهم تو كوچك مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدرآرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود.{-17-}
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 17:32
+4
-1
saman
saman
در CARLO
سفری باید کرد ...


تا به عمق دل یک پیچک تنها ...

که چرا این چنین سخت به خود میپیچد ...

شاید از راز درونش بشود کشفی کرد ...

شاید او هم به کسی دل بسته ست ... !
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 16:25
+5
saqar
saqar
قرآن من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند :چه کسی مرده است؟ چه غفلت عظیمی که می پنداریم خدا تورا برای مردگان نازل کرده است.
{استاد علی شریعتی}
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 16:17
+7
saqar
saqar
با کفش نیایید روی فرش دل ما
ما روی این دل نماز میخوانیم
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 16:13
+7
saman
saman
در CARLO
آورده اند شیخ به همراه تنی چند از مریدان عازم بلاد کُفر گشته و به هتلی دخول کردند. به محض جلوس در اتاق، همی برق ها برفت و شیخ و مریدانش جملگی اندر کف برق بودندی , تا آنکه م[!] تلفنی در آن حوالی بیافت و با هزار بدبختی داخلی مورد نظر را شماره گیری نموده، لکن نتوانست منظور خود را بر هتل دار تفهیم نماید. مریدان یک به یک گوشی در دست گرفته و هرچه زور زدند تا منظور خویش تفهیم نمایند نشد که نشد !!!

از قضا شیخ رو بر ایشان کرده و فرمودند: Animal ها، تلفن را بر من همی عرضه دارید تا شما را کار یاد دهم.

شیخ چونان که گوشی در دست گرفتند با لهجه ای بسیار شیوا و فصیح عرض کردند:

" Edison Dead In This Hotel " !!!

و چون چشم بر هم زدنی برقها بیامد ... !!!

آورده اند که مریدان دو به دو سرهای خویش را بر یکدیگر کوبیده و خشتکهای خویش جر همی بدادندی و سپس در گروه های سه تایی عازم خیابان های بی روح شهر پاتایا گشتند, بلکه اندکی آرام گیرند.
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 16:09
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ