یافتن پست: #از

mah3a
mah3a
اُمُل نیستم!
دل می خواستم از تو، نه تن!
تن فروش در شهر زیاد است!
جایی خواندم فرقی ندارد زن باشی یا مرد،
دل نداده تن بدهی فاحشه ای
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 15:42
+6
saman
saman
از تو كه مي نويسم ...

هنور خط اول را ننوشته، بغضم ميتركد ...

اشك هايم جاري ميشوند،

نميدانم مشكل از نوشته هاي من است

يا چشم هاي من به گريه عادت كرده اند!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 15:39
+6
مهسا
مهسا
اگه آدما همونقدر که در صحبت کردن توانا هستن
.در سکوت کردن هم توانا بودن
زندگی خیلی زیباتر از این میشد.
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 15:27
+6
ronak
ronak
دلم براي جنگ هاي لوله خودكاري ، دلم برای شیطنتهای کودکی و ایستادنهای مکرر پشت در دفتر دلم برای معلمهایی که عاشقانه آزردنم وعشقهایی که بی بهانه آزردمشان و از همه بيشتر دلم براي خدا تنگ شده...
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 15:21
+7
علـــــــــــــــــی
علـــــــــــــــــی
من انتظار تو را می کِـــشم

تو مرا از انتظارت می کـُـــشی ...

لعنت بر هر چه فتحه و ضمه وکسره
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 15:20
+3
مهسا
مهسا
وقتی دو عاشق از هم جدا میشن
دیگه نمیتونن مثل قبل دوست باشن ؛ چون به قلب همدیگه زخم زدن
نمیتونن دشمن همدیگه باشن ؛ چون زمانی عاشق بودن
تنها میتونن آشنا ترین غریبه برای همدیگه باشن
مثل یک جمله آشنا
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 15:15
+8
...::: M.E.H.D.I  :::...
...::: M.E.H.D.I :::...
پشت صحنه راز بقا ...{-33-}
6 دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 15:05
+11
saman
saman
وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود

ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم!!!

کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن !

نه حالا که بزرگ شديم و فرياد هم که مي زنيم

باز کسي حرفمون رو نميفهمه !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 15:00
+4
saman
saman
آهسته گفت : "خدا نگهدارت"
در را بست و رفت
آدمها چه راحت ، مسئولیت خودشان را
به گردن "خدا" می اندازند{-31-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 14:56
+3
sasan pool
sasan pool
قفسم را مشکن ، تو مکن آزادم ، گر رهایم سازی ، به خدا خواهم مرد ، من به زنجیر تو عادت دارم ، تو محبت کن بگذار تا عمریست ، من بمانم چو اسیری به حریم قفست .
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 14:56
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ