ronak
پشت آن پنجره ی رو به افق ، پشت دروازه ی تردید و خیال
لا به لای تن عریانی بید ، من در اندیشه ی آنم که تو را
وقت دلتنگی خود دارم و بس
maryam
قلبم را عصب کشی کرده ام دیگر نه از سردی نگاهی می لرزد و نه از گرمی آغوشی می تپد . . . . . .
ronak
از چشم یا آسمان
فرقی نمیکند
باران وقتی بر زمین افتاد
دیگر باران نیست
ronak
چقدر دوست داشتم يک نفر از من ميپرسيد
چرا نگاههايت آنقدر غمگين است؟
چرا لبخندهايت آنقدر تلخ و بي رنگ است؟
اما افسوس که هيچ کس نبود...
هميشه من بودم?من و تنهايي پر از خاطره...
آري با تو هستم!با تويي که از کنارم گذشتي
و حتي يکبار هم نپرسيدي چرا چشمهايم هميشه باراني ست...
maryam
حرفهایم را تعبیر میکنی ، سکوتم را تفسیر ، دیروزم را فراموش ، فردایم را پیشگویی
به نبودنم مشکوکی ، در بودنم مردد ، از هیچ گلایه میسازی ، از همه چیز بهانه
من ؛ کجای این نمایشم . . . ؟
ronak
آه خداي بيداري هاي هميشگي...
باز تنهايم
باز مي لرزد پاي دل
باز لرزان است دست احساس
باز خواب آلودست کودک اشتياق ...
باز کفشهاي آهنين اراده ام تسليم زنگار خستگي هاست
باز افتاد جام بلور اتفاق ...و شکست ...
باز من ماندم و راهي بي عبور
چگونه قدم بگذارم بر تکه هاي شکسته ي دلم ...!
علـــــــــــــــــی
تـــو :
نهـــایـتــ آرزو ...
مــی بینــی بـــا چــه وسـواسـی از تــو مـی نــویـســمـ ؟!
هنـــوز وســوســه نشـدیــ ؟!