benyamin
پشت هرکوه بلند،
سبزه زاریست پر از یاد خدا
و در آن باغ کسی می خواند:
که خدا هست، دگر غصه چرا؟
مهسا
از نشخوار اشتباهات خسته شدم...
از مکیدن خون خودم...
خون...
از کالبد شکافی جمله ها و دلخوریها وسکوتها ...
benyamin
آرزویی بکن...
گوشهای خدا پر از آرزوست و دستهایش پر از معجزه...
آرزویی بکن...
شاید کوچکترین معجزه اش بزرگترین آرزوی تو باشد.
*elnaz* *
خدایا! مرا تنها مگذار، كه مبادا نگاهم به نگاه
بنده اي از جنس خاك محتاج شود...!