یافتن پست: #از

☺SAEED☻
☺SAEED☻
بعضيا از دور مي درخشن...

نزديك كه ميشی ميبيني شيشه شكسته اي بيش نيستن ...

كه بايد به آن لگد زد تا از مسير افتاب دور شه و چشم ديگري رو خيره نكنه !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 11:35
+5
sasan pool
sasan pool
آشفته از پروين
يا رب مرا ياری بده
تا خوب آزارش کنم
هجرش دهم زجرش دهم
خارش کنم زارش کنم

از بوسه های آتشين
وز خنده های دل نشين
صد شعله در جانش زنم
صد فتنه در کارش کنم

منوچهر سخايي
آه تنها دل من
آه خدا دل من
دلم تنگ و دلم تنگ
دلم با لاله همرنگ
بنالم تا بسوزه
مگه به حال من دل سنگ

كورس سرهنگ زاده
آسمون ابراتو بردارو برو ديگه تنها منو بگذار و برو
آسمون اخماتو واكن آبي شو آسمون آفتابي شو آفتابي شو
آسمون غرقه بخونه دل من آسمون دشت جنونه دل من
تك و تنها توي دنياي بزرگ آسمون بي همزبونه دل من
آسمون مرده ديگه مهرو وفا بزم ما پر شده از رنگ وريا
نه محبت ميشه پيدا نه صفا آسمون قهره ديگه از ما خدا
يه دکلمه از مسعود فردمنش

در مکتب عشاق
گر اينه جوابت
لعنت به تو و عشق تو و ذات خرابت

اينست ترازوی عدالت
تو پادشه مکر و رذالت
ارزانی آن تازه رس خوش قد و قامت
تو پيش کش و قصه ما هم به سلامت
2 دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 11:34
+4
sasan pool
sasan pool
قوامی

شبی که آواز نی تو شنيدم
چو آهوی تشنه پی تو دويدم
دوان دوان تا لب چشمه رسيدم
نشانه اي از نی و نغمه نديدم

تو ای پری کجاي
که رخ نمينمايي

از آن بهشت پنهان
دری نميگشايي

ليلا فروهر
عاشق شدم من در زندگانی
بر جان زد آتش عشق نهانی
جانم از اين عشق بر لب رسيده
اشک نيازم بر رخ چکيده
يک سو غم او يه سو دل من در تار مويي
در اين ميانه دل ميکشاند مارا به سويي

زين عشق سوزان بی عقل و هوشم
ميسوزم از عشق اما خموشم
ای گرمی جان هر جا که بودی بی ما نبودی
هر جا که رفتی من با تو بودم تنها نبودی
تو غصه زندونم کرد
فرنگيس
با صداي عماد رام يه چيز ديگست

شب
شب که ميشه تو کوچه غم
اشک من ميشه ستاره
من چشمامو به ابرا ميدم
آسمون بارون ميباره
ميخونم آخ که ديگه فرانگيس
عشق تو داغونم کرد
به کی بگم که چشمات
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 11:31
+3
jamal
jamal
هرگاه دیدی گناهی اونقدر بزرگه که نمیتونی ببخشیش .بدون اون از کوچیکیه قلبته نه از بزرگی گناه.{-36-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 11:29
+3
sasan pool
sasan pool
گلپا

نشد
يک لحظه از يادت جدا دل
زهی دل آفرين دل مرهبا دل مرهبا دل
ز دستش يک دم آسايش ندارم
نميدانم چه بايد کرد با دل
هزاران بر منعش کردم از دل
مگر بر گشت از راه خطا دل

فريدون فرخزاد و سالی
حالا که پا بند تو هستم ميگريزی
پا بند لبخند تو هستم ميگريزی
با خنده هايت زندگی می آفرينی
تا ديدمت فهميدم اين را آخرينی
از بوسه پرهيزم نمودی
با غصه لبريزم نمودی
بارنه غم غرقم نموده عشقت حواسم را ربوده
ميگريزی ميگريزی ميگريزی ميگريزی
آرتوش

آسمان چشم او آينه کيست
آن که چون آينه با من روبرو بود
درد و نفرين بر سفر باد
سرنوشت اين جداي
دست او بود
آه
گريه مکن که سرنوشت
گر مرا از تو جدا کرد
عاقبت دل های ما
با غم هم اشنا کرد

ای دلت خورشيد خندان
سينهء تاريک من
سنگ قبر آرزو بود

سلطان قلبها از عهديه و عارف

يه شب يه روز يه ماه يه سال
يه عمره که ميگردم
چو کبوتره بی پر و بال
ميرم همه جا
يه روز ديدم گم شد جونم
دور افتادم از آشيونم
بی خونمنم سرگردونم
بی او به خدا

سلطان قلبم کجاي کجاي
رفتی که بر من به شادی گشاي
دروازه های بهشت طلاي
اما صد افسوس
2 دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 11:27
+3
ramin
ramin
کسى که کردارش او را به جایى نرساند ، افتخارات خاندانش او را به جایى نخواهد رسانید . . .
11 دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 11:19
+6
Danial
Danial
كمي دروغ بگو پينوكيو
دروغ های تو قابل تحمل تر بود
به خاطر کودکی بود و شیطنت
به خاطر این بود که دنیای آدمها را تجربه نکرده بودی
که ببینی یک دروغ ، چه ها میکند
این جا آدمها دروغشان به بهای یک زندگی تمام میشود
به بهای یک دل شکستن
اینجا دروغ ها باعث مرگ عشق و اعتماد میشود
اين جا آدم ها دروغ هاي شاخ دار مي گويند
بعد دماغ دراز خود را جراحي پلاستيك مي كنند
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 11:15
+1
☺SAEED☻
☺SAEED☻
روزی نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید: "شما برای چی می نویسید استاد؟" برنارد شاو جواب داد: "برای یک لقمه نان"
نویسنده جوان برآشفت که: "متاسفم! برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم!"
و برنارد شاو گفت: "عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم!"
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 11:15
+5
sasan pool
sasan pool
در دلم آرزوی آمدنت می میرد، رفته ای اینک اما آیا باز می گردی؟
چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد.
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 11:09
+2
ramin
ramin
احمد: مامان! اجازه می دهی بروم با اکبر بازی کنم؟
مادر: نه پسرم، اکبر بچه خوبی نیست. آدم باید همیشه با دوست بهتر از خودش بازی کند.
احمد: پس اجازه بدهید اکبر بیاید با من بازی کند! {-7-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/23 - 11:08
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ