reza
سیاست دخترا در مواجهه با پسرا :
۱- حیله گری با پسرای معصوم و ساده
۲- خوشمزگی با پسرای خوش قیافه
۳- دوستی با پسرای باهوش
۴- عشق با پسرای وفادار
۵- ازدواج با پسرای پولدار
و اما سیاست پسرا در مواجهه با دخترا :
۱- پیچوندن دخترای معصوم و ساده
۲- پیچوندن دخترای خوش قیافه
۳- پیچوندن دخترای باهوش
۴- پیچوندن دخترای وفادار
۵- پیچوندن دخترای پولدار
۶ – ازدواج با هیچکدام
reza
دیروز همسایه ام از گرسنگی مرد ، در عزایش گوسفندها سربریدند ( شریعتی )
.
.
.
از خداوند چیزی برایت میخواهم که جز خدا در باور هیچکس نگنجد! دکتر شریعتی.
.
.
.
در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم کرد ، آبی آسمان که می بینم و میدانم نیست و خدایی که نمی بینم و میدانم که هست.. ( دکتر علی شریعتی )
mehdi
خودت باش ....کسی هم خوشش نیومد، به جهنم که نیومد...اینجا مجسمه سازی که نیست ...!!!!
reza
ما ز فردا نگرانیم که فردا چه کنیم زیر این بار گرانیم که جان را چه کنیم تو ز من ثانیه هایی که نه از آن من است میخواهی آتشی را که نه در جان من است میخواهی * روزگار ، روز مرا پیش فروشی کرده دل بیدار مرا پیر خموشی کرده هیچ در دست ندارم که به تو عرضه کنم چه کنم نیست هوایی که دلی تازه کنم ** قصد من نیت آزار نبود جنس من در خور بازار نبود جنسم از خاک و دلم خاکی تر روح من از تو ز من شاکی تر جنسم از رنگ طلا بود و نه از جنس طلا دل گرفتار بلا بود و سزاوار بلا از مسعود فردمنش
reza
مطمـئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد ؛
چون در هر بهار برایت گل می فرستد و هرروز صبح آفتاب را به تو هدیه می کند.
به یاد داشته باش که پروردگار عالم با این که می تواند در هر جائی از دنیا باشد ، قلــب تو را انتخاب کرده و تنها اوست که هر وقت بخواهی چیزی بگوئی گوش می کند...
reza
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !....
پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد: فکر می کنم !
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !
maryam
کاش اون لحظه ای که یکی ازت میپرسه حالت چطوره و تو مبگی خوبم کسی باسه که محکم بغلت کنه و اروم تو گوشت بگه : میدونم خوب نیستی............
سحر
هنوز از این راننده ها تو ایران هست....