رضا
دستانی سرد و چشمانی تب دار از اشک
از تکرار قسمت ،خسته است یک دل
رضا
یادم آمد چرا اینهمه انتظار و تو هنوز نیامده ای آخر عقربه ی ساعت روی آخرین دیدار از شوق جان داده و ایستاده است
رضا
باشد تا دلت میخواهد بر این ذهن آشفته ی دور از تو قدم بزن تا میتوانی بر موجهای خروشان این قلب طوفان زده سرازیر شو دیگر توانی برای انکار نمانده دور، دور توست ....