یافتن پست: #از

مهسا
مهسا
آدم هاي ساده را دوست دارم... همان ها كه بدي هيچ كس را باور ندارند! همان ها كه براي همه لبخند دارند! همان ها كه هميشه هستند...براي همه هستند! آدم هاي ساده را بايد مثل يك تابلوي نقاشي ساعت ها تماشا كرد! عمرشان كوتاه است. بس كه هر كسي از راه ميرسد يا ازشان سوء استفاده ميكند يا زمينشان ميزند يا درس ساده نبودن بهشان ميدهد آدم هاي ساده را دوست دارم !.! بوي ناب آدم ميدهند !.!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:51
+3
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
رفتم مغازه ميگم سيخ دارين ؟ ميگه سيخ واسه كباب . ميگم : پـَـــ نــه پـَـــ سيخ براي خارش پشتم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:47
+3
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
چه ساده با گریستن خویش زاده میشویم و چه ساده با گریستن دیگران از دنیا میرویم و در میان این دو سادگی معنایی میسازیم به نام زندگي پـَـــ نــه پـَـــ .
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:47
+3
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
هيچ كس نمي تواند به عقب برگردد و از نو شروع كند، اما همه مي توانند از همين حالا شروع كنند و پايان تازه اي بسازند پـَـــ نــه پـَـــ .
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:46
+3
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
دعاي پاس کردن درس: الهي ادرکني پاسا ترمي به نمرتي دهي و دوازدهي و حفظا من مشروطي و فلجا استادي و لغوا امتحاني بحق برفا و آلودگي جوا پـَـــ نــه پـَـــ .
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:46
+2
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
پیرزن ِ سوار اتوبوس شده ، پا شدم از جام ! میگه بشینم یعنی ؟! میگم : پـَـــ نــه پـَـــ پا شدم با هم [!] برقصیم تماشاچیا شاد شن
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:44
+2
مهسا
مهسا
کسانی که به فکرمون هستن رو به گریه می اندازیم. ما گریه می کنیم برای کسانی که به فکرمون نیستن. و ما به فکر کسانی هستیم که هیچوقت برامون گریه نمی کنن. این حقیقت زندگیه. عجیبه ولی حقیقت داره. اگه این رو بفهمی، هیچوقت برای تغییر دیر نیست!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:40
+2
مهسا
مهسا
متــــرسک انقدر دست هایت را باز نکنــــــ ... کسی تو را در اغـــــوش نمی گیرد ... ایستــــادگی همیشه تنهـــایی دارد ...
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:37
+3
امیرحسین
امیرحسین
{-18-}
2 دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:33
+3
sasan pool
sasan pool
یک خاطره از دوران بچگیم براتون بگم.پدر من موقعه که من به دنیا آمدم توی کار صادرات و واردات بود.اون زمان یک دوست خارجی داشت که سکن سوئد بود بهش میگفتن اریک.این بنده خدا میدونست که من بچه هستم.برای من شکلات آورد.گفت این برای ساسان هست.من هم اون بسته گنده رو گرفتم رفتم برای خودم همشو خوردم .بعد از اینکه اریک رفت.بابام آمد گفت ساسان بیا ببینم شکلات چی کار کردی؟من هم کگفتم خوردمش.گفت اون همه رو تو خوردی.گفته آره برای من آورده بود من هم خوردمش.بیچاره خورد تو ذوقش.خدا رحمتش کنه.خیلی مرد زحمت کشی بود .{-26-}{-26-}{-26-}هر روز صبح هم موقعه مدرسه رفتن در میرفتم می رفتم زیر میز ناهار خوردی بیچاره مامانم و بابام می افتادن زیر میز من و ببرن مدرسه.
دیدگاه  •   •   •  1390/10/25 - 21:32
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ