نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی... به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند... لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز
چه قدر وحشتناک است که هیچ کس دلش برای من تنگ نشد .حتی او که می پنداشتم جزئی از خودم است . یاد سخن همسایه ام کردم که میگفت : به سایه ها دل نبند ...راست می گفت!!!