یافتن پست: #از

محمد حسین هذبی
محمد حسین هذبی
سلام. من محمد حسین هذبی هستم، از اعضای جدید ... :)
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:20
ebrahim
ebrahim
داریم راز بقا میبینیم ... پرنده داره تخم میذاره ... دوستم میگه تخم گذاشت؟ پَ نه پَ جیش کرد به صورت بسته بندی شده !
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:18
+2
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
طرف میره خواستگاری از دختر خوشش نمیاد به بابای دختره میگه ما میریم یه دور میزنیم برمیگردیم.. شما تا ساعت چند بازید؟؟؟؟
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:16
ebrahim
ebrahim
دوستم تو خونه خوابیده بود داداشم از راه اومده میگه خوابه؟میگم پـَـــ نــه پـَـــ رفته رو اسکرین سیور لگد بزنی روشن میشه!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:16
+1
ebrahim
ebrahim
پریشب تو خیابون میرفتم داشتم با فندکم بازی میکردم، پلیس رد شده میگه اون چیه؟ فندکه؟میگم پـَـــ نــه پـَـــ مشعل المپیکه دارم میبرم لندن!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:16
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
یه روز یه پسره به یه دختره میگه با من ازدواج میکنی؟ دختره میگه نه! و پسره یک عمر به خوبی و خوشی زندگی کرد.
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:16
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
سه تا مرد داشتند در مورد امور تصادفی صحبت می کردند اولی : زنم داشت داستان دو شهر را می خواند که دو قلو زایید دومی : خیلی جالبه زن من هم سه تفنگدار را می خواند که سه قلو زایید سومی فریادی زد و گفت :خدای من ,من باید زود بروم خانه وقتی از او پرسیدند که چه اتفاقی افتاده گفت : وقتی داشتم از خانه می آمدم بیرون زنم علی بابا و چهل دزد را می خواند.
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:15
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
مردی در سالن ژیمناستیک از مربی خود می پرسد : با کدام دستگاه کار کنم .می خواهم آن دخترزیبا را تحت تاثیر قرار بدهم مربی گفت :از دستگاه خودپرداز بیرون سالن استفاده کن
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:14
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
برگی از اعترافات دختران: بچه که بودیم هرکی مارو میدید لپامونو میکشید میگفت عروس من میشی خوشگله؟؟ خب لامصبااااااا... حالا که بزرگ شدیم و به شماها نیازداریم کدوم گوری هستین؟؟؟
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:13
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
طرف میره سوپر مارکت میگه آقا نوشابه دارید ؟ مغازه داره میگه مشکی ؟ طرف میگه : پَ… مغازه داره میگه : کوفت ، زهرمار ، گمشو بیرون ! طرف میگه صبر کنین کامل بگم ! پنیرم دارید ؟ مغازه دار کلی عذرخواهی میکنه و میگه پنیر کیلویی میخواید ؟ طرف میگه : پَ نَ پَ متری میخوام !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:12
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ