یافتن پست: #از

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

مامان بزرگم خیلی مذهبیه

یه روز یه مجله دستش بود گفت زمونه خیلی خراب شده واقعا

فساد جامعه رو گرفته !!

گفتم چی شده مگه مامان بزرگ

میگه بیا این مجله رو بــــبین ...

رفتم دیدم یه اقا با کت و شلوار صفحه ی سمت چپ بود

یه خانوم چادری هم صفحه سمت راست بود !

تعجب کردم گفتم خوب اینا مگه چشونه؟؟؟

گفت نگاه کن الان مجله رو میبندم این اقا میچسبه به خانومه!!

قیافه ی من در اون لحظه :| :| :| :|

حالا هی با دستاش مجله رو باز و بسته میکرد میگفت : میبینیشون؟

بازم من :| :| :| :|

دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 20:53
+3
محمد
محمد
وقتی از کسی عصبی هستی به خوبی هایی که به تو کرده فکر کن
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 20:51
+3
محمد
محمد
چه کسی میگوید گرانی است اینجا...دوره ی ارزانی است...شرافت ارزان، تن عریان ارزان و دروغ از همه ارزان تر... آبرو قیمت یک تکه ی نان و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان...
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 20:49
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
بابام داشت نماز میخوند ،یهو داد زد : الله اکبر ! الله اکبر !
دویدم گفتم:- چیه بابا در میزنن؟ میگه : الله اکبر !
- گوشیت زنگ خورد؟ میگه : الله اکبر !
- شام واست نگه داریم؟ میگه : الله اکبر !
- کسی طوریش شده ؟ میگه : الله اکبر !
- بو سوختگی میاد؟ میگه : الله اکبر !
- جک و جونور دیدی ؟ میگه : الله اکبر !
گفتم بابا خوب یکم راهنمایی کن !!
با عصبانیت داد زد : الله اکبر ! ( دستشو هم به علامت خاک بر سرت تکون داد !)
نمازش تموم شده میگه : یه ساعته میگم بزن کانال 36 ببینم امشب خرم سلطان داره یا نه چقدر تو خری آخه ؟
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 20:46
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دوست داشتم از اونایی باشم که صبحا پامیشن تک تک اعضای خانواده رو بوس میکنن؛ پن کیک میخورن؛ لباساشون با سوت اتو میکنن؛ تو دستشویی مجله میخونن خعلی کلاس داره لامصب :))
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 20:44
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
پیشنهاد میکنم ﮐﺎﺭﺧﻮﻧﻪ ﯼ "ﺭﺍﻧـﯽ" ﺑﺎ ﺷﺮﮐﺖ "ﺟــﯽ ﺍﻝ ﺍﯾـﮑﺲ" ﻫﻤﮑﺎﺭﯼ ﮐﻨﻪ ﺗﺎ باهم دیگه ﯾﻪ ﺁﺑﻤﯿﻮﻩ درست کنن ﮐﻪ ﻣﯿﻮﻩ ﯼ ﺗﻬﺶ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﻗﻮﻃﯽ ﺑﯿﺎﺩ بیرون
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 20:38
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

پدری دستش رو روی شونه ی پسرش گذاشت و گفت: منو بزن!پسر با مشت زد زیر چشم باباش!

پدر: کصافط چیکار میکنی؟ من پدرتم

پسر: شما پدر منی و احترامت واجب و هرچی ازم بخوای نه نمیگم:)

پدر: پس دوس دخدره تو بده من o-O

پسر: دیگه احترامم حدی داره :|

دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 20:37
+3
محمد
محمد
بغض كرده بود. از بس گفته بودند: «بچه است؛ زخمي بشود آه و ناله مي‌كند و عمليات را لو مي‌دهد.»
شايد هم حق داشتند. نه اروند با كسي شوخي داشت، نه عراقي‌ها. اگر عمليات لو مي‌رفت، غواص‏‌ها - كه فقط يك چاقو داشتند - قتل عام مي‌شدند. فرمانده كه بغضش را ديد و اشتياقش را، موافقت كرد.
* * *
بغض كرده بود. توي گل و لاي كنار اروند، در ساحل فاو دراز كشيده بود. جفت پاهايش زودتر از خودش رفته بودند. يا كوسه برده بود يا خمپاره. دهانش را هم پر از گِل كرده بود كه عمليات را لو ندهد.
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 20:36
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

دکتره از اتاق عمل میاد بیرون به بستگانش میگه:


خوشبختانه عمل موفقیت آمیزی بود!


میپرسن حال بابامون چطوره؟



میگه:اون که مرد!

دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 20:21
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یکی از فانتزیام اینه که تنظیم خانواده رو 9 بشم
.
.
تا خانوادم باورشون بشه که تو این خط ها نیستم..!!:))))))))))
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 20:20
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ