یافتن پست: #اه

mamad-rize
mamad-rize
در CARLO
دلَـــــم یکـــــ کــوچـ♥ــــه میخـــــواهَــــد
بـــی بــ♥ــن بَستــــ . . .
وَ بــــارانـــی نَــ♥ـــم نَــــم . . .
وَ یکـــــ خـــــدا ، کـــــه کَــ♥ــمی بــــا هَــــم راه بــــرَویـــــم !!
.
.
.
هَـمـیــ♥ ـن …!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 21:36
+4
mamad-rize
mamad-rize
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 21:20
+4
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
آرش توانایی رفته بالا بالاها دیگه تحویل نمیگیره {-7-}
الان کارش داشتم متوجه شدم که گل پسر بایه پرنسس آشنا شده و داره از ایران میره {-33-}
شانسو ببینید 4 روز با نت خدا حافظی کرد کارش به کجاها که کشیده نشد {-7-}
از این پرنسس ها اگه هست لطفا بیان دست مارم بگیرن {-33-}
3 دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 20:55
+5
saeed
saeed
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 20:00
+3
saeed
saeed
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 19:52
+3
saqar
saqar
در CARLO
حرفي واسه گفتن نداري...ساكت بودن رو به خيلي حرفا ترجيح ميدي...وميري تو لاك خودت از يه جايي به بعد...ازاينكه دوستت داشته باشن ميترسي ...جاي دوست داشته شدن ها توي تن وفكرو قلبت ميسوزه از يه جايي به بعد...فقط يه حس داري حس بي تفاوتي .نه از دوست داشتن ها خوشحال ميشي ونه از دوست نداشتن ها ناراحت ...از يه جايي به بعد...توي هيجان انگيزترين لحظه ها هم فقط نگاه ميكني...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 19:32
+6
saqar
saqar
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 19:29
+6
saqar
saqar
در CARLO
اگه يه روز فرزندي داشتي بيشتر از هر اسباب‌بازي ديگه‌اي براش بادكنك بخر . بازي با بادكنك خيلي چيزا رو به بچه ياد مي‌ده . بهش ياد ميده كه بايد بزرگ باشه اما سبك، تا بتونه بالاتر بره .. بهش ياد ميده كه چيزاي دوست داشتني مي‌تونن توي يه لحظه، حتي بدون هيچ دليلي و بدون هيچ مقصري از بين برن، پس نبايد زياد بهشون وابسته بشه.. و مهمتر از همه : بهش ياد ميده كه وقتي چيزي رو دوست داره نبايد اونقدر بهش نزديك بشه و بهش فشار بياره كه راه نفس كشيدنش رو ببنده، چون ممكنه براي هميشه از دستش بده..
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 19:22
+5
saeed
saeed
در CARLO
یادته یه روز بهت گفتم دوست دارم ،میمونم تا ابد من باهات

یادمه گرفتی دستامو آروم تو گوشم گفتی منم میمونم همیشه به پات
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 19:00
+5
alireza
alireza
کودکی که آماده ی تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید

اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به انجا بروم؟

خداوند پاسخ داد از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام .

او در انتظار تو است و از تو نگهداری می کند.

اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه

کودک گفت: اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی است.

خداوند لبخند زد: فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد.

خداوند او را نوازش کرد و گفت که فرشته ی تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت : وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟

خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت : فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسان های بد هم زندگی می کنند چه کسی از من محافظ
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 18:58
+10

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ