یافتن پست: #اه

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا . . .

جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا . . .

وقتی نگاه ِ من به تو افتاد ، سرنوشت . . .

تصدیق ِ گفته های هِگِل بود و ما دو تا . . .

روز ِ قرار ِ اول و میز و سکوت و چای ،

سنگینی ِ هوای هتل بود و ما دو تا . . .

تا آفتاب زد ، همه جا تار شد برای ما

دنیا چقدر سرد و کِسِل بود و ما دو تا . . .

از خواب می پریم که این ماجرا فقط

یک آرزوی مانده به دل بود و ما دو تا . . .

« مرحومه نجمه زارع »
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 16:58
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
گاه آدمی

در بیست سالگی می میرد

ولـــــــــی

در هفتاد سالگی

به خاک سپرده میشود
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 16:55
+3
AmiR
AmiR
حقیقت رفتن...

امکان هجرت تو

تراوش می کند،از خطوط مبهم نگاهت

من پیشتر،دیده بودم

جرقه محال ماندنت را

در سایش دستانمان به رفتنت ایمان دارم،

چون ماهی آزاد به جریان آب

نبودنت،

مرا در سطح بزرگ اشکهایم پر از عطش میکند

چقدر سنگین شده اند شانه هایم!

آخر بعد از تو ترازوی تنهایی ام شده اند...
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 16:54
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
در مکّه دیدم
خدا چند سالی ست که از شهر ِ مکّه رفته ...
و انسانها به دور ِ خویش میگردند!
در مکّه دیدم
هیچ انسانی به فکر ِ فقـــیر ِ دوره گرد نیست!
دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان ِ خویش را بـــزُداید
غافل از اینکه آن دوره گرد، خود ِ خدا بود!
در مکّه دیدم، خدا نیست!
و چقدر باید دوباره راه ِ طولانی را طی کنم
و درهمان نماز ساده ی خویش، تصور ِ خدا را در کمک به مردم جستجو کنم
آری ...
شاد کردن ِ دل ِ مردم ، همانا برتر از رفتن به مکّه ایست
که خدایی در آن نیست ...!
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 16:51
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
میگویند : روزی سگی داشت در چمن علف میخورد . سگ دیگری از کنار چمن گذشت . چون این منظره را دید ایستاد .( آخر ندیده بود سگ علف بخورد )
ایستاد و با تعجب گفت : " اوی ! تو کی هستی ؟ چرا علف میخوری ؟ "
سگی که علف می خورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت :
- : " من ؟ من سگ قاسم خان هستم ! "
سگ اولی پوز خندی زد و گفت :
- " سگ حسابی ! تو که علف می خوری ؛ دیگه چرا سگ قاسم خان ؟ اگر پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز یک چیزی ؛ حالا که علف می خوری دیگه چرا سگ قاسم خان ؟ سگ خودت باش !!
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 16:47
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ایا از اشنایان خود بی خبرید؟؟اایا مدتی است که اقوام دور خودرا ندیده اید؟؟ کافیست با دوست پسر خود در سطح شهر ظاهر شوید آنگاه اموات خودرا هم میبینید.......
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 16:40
+8
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
+ خوشبختی♥

اگر سرت را روی سینه ام بگذاری …

هیچ صدایی نخواهی شنید ...

قلبـــــ♥ــــــــ من طاقت این همه خوشبختی رو نداره…
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 16:29
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
تو مترو یارو دست کرده تو جیبم، دستشو گرفتم میگم راحتی داداش؟

میگه ااا جیبه تو بود؟

بابا بگو دیگه، یه ربه دارم میگردم، فکر کردم موبایلمو زدن،

نزدیک بود داد و بیداد کنم یه بی گناه دستگیر شه!
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 16:22
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
گاهی کسی را دوس داری نمیفهمد !!!
گاهی کسی تو را دوس دارد، تو نمیفهمی !!!
.
.
.
.
.
..
.
.
.

.
خلاصه بلانسبت یه سری خر و گاو جمع شدیم دور هم و تشکیل اجتماع دادیم
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 16:12
+3
roya
roya
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/03/5 - 15:18
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ