reza
دو سه بار با لحن شعرا به همه اشاره کردم
یاد قرص کامل ماه و غم ستاره کردم
یه شب اما سرفرصت توی تنهاییم نشستم
دیدم این جوری نمی شه غصه هامو چاره کردم
یه سری نامه نوشتم که پیش خودم بمونه
هم واسه خودت نوشتم هم واسه تو پاره کردم
ronak
خیلی وقت ها آدم ها، حالم را بهم می زنند
خیلی وقت ها، حوصله آدم های اطرافم را ندارم
خیلی وقت ها خسته می شوم از آدم بودن
از تظاهر کردن...
خیلی وقت ها دلم می خواهد عصیان کنم
خیلی وقت ها دلم می خواهد طرد شوم از دنیا
خیلی وقت ها............
خیلی وقت هایم زیاد می شوند.............
ronak
حالم گرفته از این شهر که آدم هایش همچون هوایش ناپایدارند
گاه آنقدر پاک که باورت نمی شود ، گاه آن چنان آلوده که نفست می گیرد ...
reza
لحظه ی به تو رسیدن یه تولد دوبارس
شهر چشم تو رو داشتن یه غروب پر ستارس
خواستن دستای گرمت مث ماجرا می مونه
برق الماسای چشمت مث کیمیا می مونه
اگه تو قسمت من شی می زنم یه رنگ تازه
اسم من کنار اسمت
اسم من کنار اسمت قصر خوشبختی میسازه
تو رو هر کی داشته میره تا قله خورشید
با تو میشه غصه ها رو به زلال چشمه بخشید
زیر چتر لمس دستات میشه تا خدا رها شد
میشه رفت تا آسمونا شاید اون بالا خدا شد
با تو غم رنگی نداره زندگی شهر فرنگه
از تو قلعه ی نگاهت رنگ غصه ام قشنگه
از تو قلعه ی نگاهت رنگ غصه ام قشنگه
سهم هرکسی که باشی خوش به حال روزگارش
پاییز و زمستوناشم میشه هم رنگ بهارش
شعله ی آتیش چشمات یه چراغونی زیباس
لحظه ی به تو رسیدن بهترین لحظه دنیاس
با یه لبخند طلاییت همه ی زمین می لرزه
آرزوی تو رو داشتن به هزار ونیا می ارزه
روی انگشتر شعرم قیمتی ترین نگینی
دوست دارم واسه همیشه روی چشم من بشینی
میشه تو هوای پاکت تا سحر نفس نفس زد
تا تو باشی میشه آسون چهره ی آفتابو پس زد
reza
آسمونا پرستاره همه فصلامون بهاره
روی هر بام و دیواری پر عکس یادگاری
کهکشونا پر ماهه خبرای خوش تو راهه
پشت هر پنجره گلدون خونه هامون پر مهمون
کلبه ها پر چراغه گلای شب بو تو باغه
ساحل دریا پر از نور غصه از قلبای ما دور
باغچه ها پر ترانه پر شعر عاشقانه
چمدونا پر سیبه وسوسه چه بی نصیبه
شهر و کوچه پر بارون قصه ی لیلی و مجنون
ایوونا پر قناری نه فراری ٬ نه حصاری
طاقچه ها خونه ی شمعدون مهربونیا فراوون
یه قرار خیلی ساده زیر بید پیر جاده
وعده مون هرجا که خورشید بیشتر از همیشه تابید
reza
نمی دانم چرا بعد از عبور از
دقیقا سیصد و هشتاد و نه شب
کماکان لحظه ها بیدار و زنده
کماکان دستها مرداد،در تب
کماکان سجده ها لبریزِ نفرین
کماکان خنده ها زهر هلاهل
تمام حرف ها نقش کف دست
به روی ماسه های خیس ساحل
دوباره چهره ها اندوه،اندوه
دوباره بغض ها فریاد،فریاد
بلندِ آسمان کوتاهِ کوتاه
دوباره خاطرات … ای داد و بیداد
تمام زندگی دور تسلسل :
دوباره،بازهم،یک بار دیگر
دوباره روی گردنهای زخمی
طناب خسته ی یک دار دیگر …
بهت امید میدم که هنوز مردایی هستن که ازاین غلطا نکنن!!





1390/12/28 - 21:34الهی شکر...خدایا حفظ کن چنین مردانی را ک نشان این مرز و بوم و افتخار این خاکند



1390/12/28 - 21:37 ( لايک توسط 1 کاربر )همچنین زنان پاکدامن را!



1390/12/28 - 21:39 ( لايک توسط 1 کاربر )
1391/01/3 - 03:11چرا گریه ؟
1391/01/3 - 21:20مثله اینکه دل پری داری؟!؟!؟!