ebrahim
به خواهرزاده م که دوم دبستانه میگم : خوشحالیا!!! همش تعطیلی :دي !
میگه : برو بابا دایی! واقعا تعطیلیـــا !!
اقتصادِ کشور فلج شده رفتِ پــِی کارش ، بعد به من میگی خوشحالم !؟
برو پلی استیشنتو بازی کن دایی !
mitra
غریبه ها که هـیچ !
دوستان هم گـاهی
به اندازه ی دو سه خط ،
بیشتر حوصـله ات را ندارند . . . !
Saman Mlh
پدر یعنی تپش در قلب خانه, پدر یعنی تسلط بر زمانه. پدر احساس خوب تكيه بر كوه
پدر یعنی یک دنیا صداقت,پدر یعنی دریای بیکران سخاوت,پدر یعنی چتری برای
بالای سر.پدر یعنی دستان گرم.پدر یعنی تکیه گاه,پدر یعنی كوه استقامت
پدر يعني تسلا وقت اندوه.پدر یعنی معرفت ,عظمت ,محبت
یعنی هر چه سخت باشه روزات, من هستمُ خیالت تخت
به سلامتیشون
☺SAEED☻
از گوسفندی پرسیدند:
اگر تو گرگ بودی, چه كار می كردی ؟ گوسفند گفت:
من گرگ ها را به علف خوردن عادت می دادم,
تا دیگر به گوسفند های بی گناه حمله نكنند.
از گرگی هم پرسیدند:
اگر گوسفند بودی چه كار می كردی؟ گرگ گفت:
من به گوسفند ها می آموختم كه:
چه طور با دو پای عقبشان به سر گرگ ها بزنند و آن ها را بكشند...
ذات هیچ حیوانی را نمی توان عوض كرد,
و آدم ها هم با پوشیدن لباس های رنگارنگ ذاتشان تغییر نمی كند..
OMiD
عنايت قرار مي دادم.
رسيدم نزديكش كه بهم گفت: ميخواستم يه كار كوچيكي برام انجام بديد. من كه حسابي جا خورده بود گفتم خواهش مي كنم در خدمتم.
سوار شديم رفتيم به سمت خونه ش. تو راه هي با خودم مي گفتم با قيافه اي كه اين خانم داره هيچي بهم نده حداقل شصت، هفتاد تومن رو بهم ميده! آخ جون عجب نوني امروز گيرم اومد. ديدي گفتم امروز كارم مي گيره؟ حالت جا اومد داداش؟! (مكالمت دروني ايشان است اينها!)
وقتي رسيديم خونه بهم گفت آقا يه چند لحظه منتظر بمونيد لطفا.
بعد با صداي بلند بچه هاشو صدا كرد: رامتين! پسرم! عسل! دختر عزيزم!
بيايد بچه ها كارتون دارم!
پيش خودم مي گفتم با بچه هاش چي كار دار ديگه؟ البته از حق نگذريم بچه هاش هم مودب بودن هم هلو!!
بچه هاش كه اومدن با دست به من اشاره كرد و به بچه هاش گفت: بچه هاي گلم اين آقا رو مي بينيد؟ ببينيد چه وضعي داره! دوست داريد مثل اين آقا باشيد؟ شما هم اگر درس نخونيد اينطوري مي شيدا! فهميديد؟! آفرين بچه هاي گلم حالا بريد سر درستون!
بچه هاش هم يه نگاه عاقل اندر احمقي! به من انداختن و گفتن چشم مامي جون! و بعد رفتند.
بعد زنه بهم گفت آقا خيلي ممنون لطف كرديد!
OMiD
ما يك رفيقي داشتيم كه از نظر باحال بودن دو سه برابر ما بود (ديگر حسابش را بكنيد كه او كي بود)
اين بنده خدا به خاطر مشكلات زيادي كه داشت نتوانست درس بخواند و در دبيرستان درس را طلاق داد و رفت سراغ زندگيش.
زده بود توي كار بنائي و عملگي ساختمان (از همين كارگرهائي كه كنار خيابان مي ايستند تا كسي براي بنائي بيايد دنبالشان)
از اينجاي داستان به بعد را خود اين بنده خدا تعريف مي كند:
يه روز صبح زود زدم بيرون خيلي سرحال و شاد. با خودم گفتم امروز چهل، پنجاه هزار تومن كار ميكنم. حالا ببين! اگه كار نكردم! نشونت ميدم! (اينگفتگو ها را دقيقا با خودش بود!!) خلاصه كنار خيابون مثل هميشه منتظر بوديم تا يه ماشين نگه داره و مثل مور و ملخ بريزيم سرش كه ما رو انتخاب كنه. يه دفعه ديديم يه خانم سانتال مانتال با يه پرشياي نقره اي نگه داشت
اولش همه فكر كرديم ميخواد آدرس بپرسه واسه همينم كسي به طرف ماشينش حمله نكرد. ولي يهو ديدم از ماشين پياده شد و يه نگاه عاقل اندر سفيهي به كارگرها انداخت و با هزار ناز و ادا به من اشاره كرد گفت شما! بيايد لطفا! من داشتم از فرط استرس شلوار خودم را مورد



1390/12/21 - 12:33