ebrahim
هشدار جدی به دختران مجرد ایرانی
به زودی دختران چینی با مهریه کم وارد کشور می شوند!
صغری جین هو یانگ: ۲ سکه بهار آزادی،
صاحب آپارتمان شخصی در پكن، دختر حاجی
سمیه شان جان هو: ۲ سکه بهار آزادی،
Miss Word 2009چین، دكترای هوا فضا
سکینه تانگ یو شوآ: ۱سکه بهار آزادی،
بابا ننه پول دار، مطیع و سربه راه تضمینی
رقیه سان شی مون: ۴سکه بهار آزادی،
با دختر خاله اضافه
عفت جینگ مین: ۳ سکه بهار آزادی،
تك فرزند مادرمرده
حبیبه اون چون: 5 سکه بهار آزادی،
با ارائه رضایت قبلی جهت زن دوم
ebrahim
تنها راهی که یه زن میتونه یه مرد رو میلیونر کنه اینه که
اون مرد میلیاردر باشه...!!!:دی
Danial
همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند
روزگاریست همه عرض بدن می خواهند
عشق ها را همه با دور کمر می سنجند
آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند
خوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد
عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد
Danial
راز اسم شما!!!
a = نعمت خدا
... b = عشق همه
... c = معصوم
... d = بااستعداد
e = خوب اما شکننده
f = احساسی برای دیگان
g = منطقی
h = ارام
i = مودب
j = لذت بردنی از زندگی
k = قابل عاشق شدن
l = بامزه
m = عالی
n = مغرور
o = ورزشکار
p = خنده رو
q = باحال
r = غیرقابل پیش بینی
s = بااحساس
t = خالص و حقیقی
u = سودمند و باهوش
v = عصبانی
w = بی خیال
x = نابغه
y = لذت بردنی
z = خوش مشرب
ebrahim
دختر پسري با سرعت120کيلومتر سوار بر موتور سيکلت ...
دختر : آروم تر من ميترسم
پسر : نه داره خوش ميگذره
دختر : اصلا هم خوش نميگذره تو رو خدا خواهش ميکنم خيلي وحشتناکه
پسر : پس بگو دوستم داري
دختر : باشه باشه دوست دارم حالا خواهش ميکنم آروم تر
پسر : حالا محکم بغلم کن(دختر بغلش کرد)
پسر : ميتوني کلاه ايمني منو برداري بذاري سرت؟ اذيتم ميکنه
و.....
-------------------------------------------
روزنامه هاي روز بعد : موتور سيکلتي با سرعت 120 کيلومتر بر ساعت به ساختماني اثابت کرد .. موتور سيکلت دو نفر سرنشين داشت اما تنها يکي نجات يافت ..!
حقيقت ماجرا اين بود که پسر وقتي سوار موتور سيکلت بود متوجه شد ترمز بريده اما نخواست دختر بفهمه ، در عوض خواست يکبار ديگه از دختر بشنوه که دوستش داره ♥
ebrahim
همه چيز از يه بطري بازي شروع شد ؛
كمي بعد از نيمه شب ،
روي يك ميز شش نفره همه مست و خراب ...!!
بطري چرخيد ، چرخيد و چرخيد ...
... همه چشمها به چرخشش بود !
... ... حركتش كم شد
كم تر و كم تر ...!!
تا بالاخره ايستاد !
سرش به طرف من بود به هر حال من بايد اطاعت مي كردم
با چشم مسير سر تا انتهاي بطري رو طي كردم !
آخرش رسيد به اون ...
نگاهم كرد و خنديد !
بلند بلند مي خنديد !
دليل خنده هاش رو نمي فهميدم تا اينكه ساكت شد و خيره به من !
به لباش چشم دوخته بودم منتظر اينكه بگه رو دستات راه برو يا صورتت رو با سس بشور ...
يا يه چيزي مثل همينا ...!!
كه يهو كوبيد روي ميز و ابرو هاشو تو هم كرد ...!!
گفت : حكم ؛
... عاشقم شو ...!!
و من بايد عمل مي كردم اين قانون بازي بود ...!!
ebrahim
"کوروش کبیر"
((من برای متنفر بودن از کسیکه از من متنفر است وقت ندارم
من گرفتار دوست داشتن کسانی هستم که مرا دوست دارند))
"نیمه اسفندماه روز عشق و مهرورزی ایرانیان باستان "
vaghean ziba
1390/12/16 - 22:33