reza
اشکهايم را برايت نامه مي سازم و مي گويم كه قلبم جايگاه توست تويي تنها اميد من براي ماندن و بودن تويي تنها پناه اين تن رنجور بيا بامن بخوان اين بغض بي پايان مرا از رنج اين تنهايي ممتد رهايم ساز
reza
چشم و زبان ، دو سلاح بزرگ در نزد تواند، چگونه از آنها استفاده میكنی؟ مانند تیری زهرآلود یا آفتابی جهانتاب، زندگی گیر یا زندگی بخش؟
بدان كه قلبت كوچك است پس نمیتوانی تقسیمش كنی، هرگاه خواستی آنرا ببخشی با تمام وجودت ببخش كه كوچكیش جبران شود.
reza
لیوان چای روی میز در انتظار یک جرعه است
نه تو می آیی نه او گرم می ماند
چه گناهی دارد سماوری که داغ دیده است ؟
سحر
گــاهــی زنـــدگــی شــادی کــردن نیــست
شـــاد کـــردن اسـت....................
ramin
یه [!] میاد تهران ، میبینه همه آستین کوتاه پوشیدن . میگه : اِ ، پس اینا دماقشونو با چی پاک میکنن ...
ramin
دیدی تا حالا اگر کسی رو دوست داشته باشی دلت نمیاد اذیتش کنی؟ دلت نمیاد شیشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکنی؟ دلت نمیاد ازش پیش خدا شکایت کنی حتی اگر بره و همه چیزو با خودش ببره