♥ نگار ♥
یک چشمش اشک بود، یک چشمش خون
یک ماه بود که بخاطر نداشتن ماشین شاسی بلند با شوهرش قهر بود.
از پنجره اتاق بیرون را نگاه کرد
زنی با هیجان برای شوهرش دست تکان داد و با سرعت به سمت او رفت.
هردو با شادی به هم لبخند زدند و سوار موتور شدند و رفتند.
♥ نگار ♥
به صلیبم میکشی با مست نگاه
قدیسی چند روزی بر صلیب بود و شد مسیح
من سالهاست بر دار توم تا پای جنون
چه لذتی دارد عاشقی گاه با صلیب و گاه تشنه کاسه ایی اب
قدیس تشنه بر دار بلا شد حسین نام گرفت
من تشنه سالهاست در پی تو روان
رسم عشاق جفا نیست گر بدانی ای بهترین
رسم من نیز همه اغوشی نیست ای نازنین...داراب