یافتن پست: #اه

saeed
saeed

بعضی وقتا دوست داری عشقت کنارت باشه…


محکم بغلت کنه و بذاره که با تمام وجودت اشک بریزی


بعد آروم توو گوشِت بگه:


” دیوونه من که باهاتم”

دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 11:19
+2
sara
sara
در CARLO
تــو را نگــاه مــی‌کنــم کــه خفتــه‌ای کنــار مــن

پــس از تمــام اضطــراب، عــذاب و انتظــار مــن

تــو را نگــاه مــی‌کنــم کــه دیــدنــی‌تــریــن تــویــی

و از تــو حــرف مــی‌زنــم کــه گفتنــی‌تــرین تــویــی

مــن از تــو حــرف مــی‌زنــم، شــب عــاشقــانــه مــی‌شــود

تــو را ادامــه مــی‌دهــم، همیــن تــرانه مــی‌شــود. . .
دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 10:58
+6
sara
sara
در CARLO
نـــگــاهـت مــی کـنـــم

لـبـخـنـد مـی زنــی . . .

آبـــــــ مــی شــوم

گــــرم مـی شــوم

ســــرد مـی شــوم

غــــرق مــی شــوم

دچــــارت مـی شــوم

دچــــــــار ...
دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 10:56
+7
sara
sara
در CARLO
داغتـــریـن آغــــوش هـــا را از تـنــتـــــ

و شیـریـــن تـریــن بوســــه هـــا را از لبـــانـتـــــ

بیـــرون میکشـــم . . .

بــه تـلـــافـی تمـــامـ ِ روزهــایـــی کـــه

میخــــواهمتــــ و نیسـتـــی . . .
دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 10:54
+7
saeed
saeed
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بارعاشقپسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکربرازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت ووقتی لبخند می زد، چشمانشبه باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی ازدانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبختعروس و دامادچشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حالورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمامپس اندازشدر آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخرلبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای مننگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد
X
دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 10:44
+2
sara
sara
در CARLO
✘ مـــــیدرخشی ...

✘ میـــــتابی ...

✘ امـــــــا
✘ دوری !

✘✘ " ماه " بـــــودن همین است
دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 10:41
+3
saeed
saeed

اگه گفتی دوستت دارم چند حرفه؟


.


.


.


.


دیدی اشتباه کردی


دوست داشتن حرف نیست یه زندگیه


اما زندگی ۲ حرف بیشتر نیست: تــــــــو

دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 10:39
+1
sara
sara
در CARLO

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون اورده باشد.(کورش کبیر)

دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 10:37
+3
sara
sara
در CARLO
کاش بودی . . .
وقتـی بغض مـی کردم . . .
فقطـ بغلم مـیکردی و مـیگفتـی . .
ببینم چشمـــــاتو . . . منـــــو نگاه کـن . . .
اگه گریــه کنـی قهـــــر مـیکنم میرمـــــا . . .!
فقط همـیــن …!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 10:25
+3
sara
sara
در CARLO
گاهی شعر سراغم را میگیرد ٬ گاهی هوای تو
تفاوتی نمیکند ، هر دو ختم میشوید به دلتنگی من
دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 10:22
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ