یافتن پست: #اه

saman
saman


رفتم که بشکنم به ملامت سبوی خویش




در راه دل سبیل کنم آبروی خویش






بر عافیت چه ناز کنم گر برآورم




خود را به عادت غم و غم را به خوی خویش




شد عمرها که برده ای از خویشتن مرا



بازآورم که سوختم از آرزوی خویش






خود را چنان ز هجر تو گم کرده ام که هست




مشکل تر از سراغ توام جست و جوی خویش






تا مست گفتگوی تو گشتم، ز همدمان




بیگانه وار می شنوم گفتگوی خویش






این جنس گریه، عرفی، ز اعجاز برترست




دریا گره نکرده کسی در گلوی خویش



دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:56
+4
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
[لینک]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:55
+3
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
[لینک]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:50
+3
saman
saman

هاتفی از گوشه میخانه دوش


 گفت ببخشند گنه می بنوش


 لطف الهی بکند کار خویش


مژده رحمت برساند سروش


این خرد خام به میخانه بر


تا می لعل آوردش خون به جوش


 گر چه وصالش نه بکوشش دهند


 هر قدر ای دل که توانی بکوش


لطف خدا بیشتر از جرم ماست


 نکته سر بسته چه دانی خموش


 گوش من و حلقه گیسوی یار


روی من و خاک در می فروش


رندی حافظ نه گناهیست صعب


 با کرم پادشه عیب پوش

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:47
+4
roya
roya
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:44
+5
saman
saman

دارم سخني با تو و گفتن نتوانم


وين درد نهان سوز نهفتن نتوانم


تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت


من مست چنانم كه شنفتن نتوانم


شادم به خيال توچو مهتاب شبانگاه


گردامن وصل تو گرفتن نتوانم


چون پرتو ماه ايم وچون سايه ديوار


گامي ز سر كوي تو رفتن نتوانم


دور از تو من سوخته در دامن شبها


چون شمع سحر يك مزه خفتن نتوانم


فرياد ز بي مهريت اي گل كه در اين باغ


چون غنچه پاييزشكفتن نتوانم


اي چشم سخنگو تو بشنو ز نگاهم


دارم سخني با تو و گفتن نتوانم

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:36
+4
roya
roya
در CARLO
1 دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:35
+4
saman
saman
گرم بازآمدی محبوب سيم‌اندام سنگين‌دل

گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل

ايا باد سحرگاهی، گر اين شب، روز می‌خواهی

از آن خورشيد خرگاهی برافکن دامن محمل

گر او سرپنجه بگشايد که عاشق می‌کشم شايد

هزارش صيد پيش آيد، به خون خويش مستعجل **

گروهی همنشين من، خلاف عقل و دين من

بگيرند آستين من که دست از دامنش بگسل

ملامت‌گوی عاشق را چه گويد مردم دانا

که حال غرقه در دريا نداند خفته بر ساحل

به خونم گر بيالايد دو دست نازنين شايد

نه قتلم خوش همه آيد که دست و پنجه قاتل **

اگر عاقل بود، داند که مجنون صبر نتواند

شتر جايی بخواباند که ليلی را بود منزل **

ز عقل، انديشه‌ها زايد که مردم را بفرسايد

گرت آسودگی بايد، برو عاشق شو ای عاقل

مرا تا پای می‌پويد، طريق وصل می‌جويد

بهل تا عقل می‌گويد، زهی سودای بی‌حاصل **

عجايب نقشها بينی، خلاف رومی و چينی

اگر با دوست بنشينی ز دنيا، آخرت غافل **

در اين معنی سخن بايد که جز سعدی نيارايد

که هرچ از جان برون آيد، نشيند لاجرم بر دل **
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:34
+4
roya
roya
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪﺗﺎﻥ
ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺍﻫﻤﯿﺘﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ!
ﭼﻮﻥ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺗﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:27
+3
roya
roya
در CARLO

ـه سـلامـتی اونـایی کـه صـداشـون آروممون مـیکنه،نـگاهشون دیوونمون....

به سـلامـتی همــه اونـایی کـه قـبلأ بـودن،,ولی دیگــه نیستــن چـ ـــون ...
دیگـه اونــایی نـیستن که قـبلأ بـودن....

بـه سـلامـتی رد پـاهای روی قــلبمون...

به سـلامـتی اونـایی کـه بـرای رفـتن اومــده بـودن......

بـه سـلامـتی اونـایی که حرمـت نون و نـمک که هـیچ!حـرمـت زخـمایی کـه بـاهاشـون خورده بـودیم رو هـم نـگه نـداشـتن...

بـه سـلامتی اونایی که دوست داشتیم مال مـا بـشن ولی جـلو چـشممون مـال یـکی دیگـه شدن...

به سـلامتی اونـایی که آرزو بـودن ولـی رویـا شـدن....

به سـلامـتی اونـایی که هرچقـدم بی معـرفت بـاشن بـازم درگیرشونیـم

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:26
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ