یافتن پست: #اون

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
برنامه ماه عسل بود اون پدر و مادر رو سورپریز کرد یه بچه بهشون داد میگم کاش منم دعوت میکرد برنامه بعد میگفت یه سورپریز دارم واسط بعد یه پسر خوشگل و قد بلندو خوشتیپ مودب با اصالت میومد داخل میگفت این آقا عاشق شماست منم اشک شوق میریختمو از احسان تشکر میکردم.......ای وای میشه؟
دیدگاه  •   •   •  1392/05/24 - 11:44
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
کی اون روز میرسه

یه روز خوب میااااد…‎!‎ که برگ ترحیمم برسه به دستت

اون وقت توام بگی: آخی.. اینم مرد؟!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/24 - 11:28
+1
be to che???!!
be to che???!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 23:29
+5
roya
roya
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:44
+5
roya
roya
در CARLO

ـه سـلامـتی اونـایی کـه صـداشـون آروممون مـیکنه،نـگاهشون دیوونمون....

به سـلامـتی همــه اونـایی کـه قـبلأ بـودن،,ولی دیگــه نیستــن چـ ـــون ...
دیگـه اونــایی نـیستن که قـبلأ بـودن....

بـه سـلامـتی رد پـاهای روی قــلبمون...

به سـلامـتی اونـایی کـه بـرای رفـتن اومــده بـودن......

بـه سـلامـتی اونـایی که حرمـت نون و نـمک که هـیچ!حـرمـت زخـمایی کـه بـاهاشـون خورده بـودیم رو هـم نـگه نـداشـتن...

بـه سـلامتی اونایی که دوست داشتیم مال مـا بـشن ولی جـلو چـشممون مـال یـکی دیگـه شدن...

به سـلامتی اونـایی که آرزو بـودن ولـی رویـا شـدن....

به سـلامـتی اونـایی که هرچقـدم بی معـرفت بـاشن بـازم درگیرشونیـم

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:26
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
رﻭﯼ ﺻﺤﺒﺘﻢ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﭽﻪﯼ ۱۵ ﺳﺎﻟﺴﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻓﯿﺴﺒﻮﮎ
ﺍﺳﺘﺎﺗﻮﺱ ﺯﺩﻩ
.
.
“ ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪ ﻣﻨﻮ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ”
.
ﭼﯽﺷﺪﻩ عمو؟
ﺑﺎﺯ ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﺗﺖ ﻧﻮﻥ ﺑﮕﯿﺮﯼ؟
,,
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:52
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دخترخالم 9سالشه اومده گوشیشو گذاشته رو تاقچه برگشته میگه : مامان یه وقت مسیجامو نخونیا !!!
اونوخت من تا ۱۰سالگی فک میکردم گوزنا شوهر آهوها هستن …
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:48
+1
saman
saman

خدایا کفر نمی گویم


پریشانم


چه می خواهی تو از جانم !


مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی


خداوندا !


اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی


لباس فقر پوشی


غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی


و شب ، آهسته و خسته


تهی دست و زبان بسته


به سوی خانه باز آیی


زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟


خداوندا !


اگر در روز گرما خیز تابستان


تنت بر سایه دیوار بگشایی


لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری


و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی


و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد


زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟


خداوندا !


اگر روزی بشر گردی


زحال بندگانت با خبر گردی


پشیمان می شوی از قصه خلقت


از این بودن ، از این بدعت


خداوندا تو مسئولی


خداوندا !


تو می دانی که انسان بودن و


ماندن در این دنیا چه دشوار است


چه رنجی می کشد آنکس که انسان است


و از احساس سرشار است.

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:28
+2
saman
saman

دل من كوره ي سوزان عشق است


دلم سوگند پاكش جان عشق است


دلم اين عاشق شوريده‌ي مست


نمك پرورده‌ي دامان عشق است


دريغا چشم بينايي ندارم


ببين جز جان رسوايي ندارم


اگر رد مي كني رد كن ولي من


بجز در گاه تو جايي ندارم


بجز در گاه تو جايي ندارم


پريشان خاطرم مست تويوم مو


قسم برغم كه پا بست تويوم مو


اگر شوريده حال و بي قرارم


نمك پرورده‌ي دست تويوم مو


نمك پرورده‌ي دست تويوم مو

خداوندا دلي دارم اتش سوز


كه نه در شب بود تابش نه در روز


ز بعد مردنم اي آتش عشق


كنار گور من شمعي بيافروز


ز بعد مردنم اي آتش عشق


كنار گور من شمعي بيافروز


شب از نيمه گذشت و ديده باز است


چرا امشب شبم دور و دراز است


وضو كن با سرشك چشمم اي دل


كه امشب فرصت راز و نياز است


كه امشب فرصت راز و نياز است


دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 12:36
+3
mamad-rize
mamad-rize
در CARLO
بچه ۶ساله رو دیدم با موبایل با دوستش حرف میزد : سامی تو فردا نمیای مهد کودک ؟ من با نیما حتما میرمااااا
؛ راستی اون یکی خطم رو پاک کن این یکی رو سیو کن !
ما ۶سالمون بود با تُف پفک می چسبوندیم به هم بعضی وقتها هم توی کمد دیواری دنبال یه در بودیم بریم سرزمین عجایب …
والا
1 دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 00:24
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ