یافتن پست: #اون

محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی
واکنش کودکان ب کتک در ایران و خارج
خارج:جیغ...داد...گریه...افسردگی...روانپزشک
ایران:مادره تا سر حد مرگ بچه رو کتک میزنه اونوقت اون بچه برمیگرده میگه:هه هوهوهو اصلنم درد نداشت
دیدگاه  •   •   •  1393/06/22 - 12:55
+5
محمد
محمد
وقتی ميخواستم به دنیا بیام ، سه مدل زندگی رو بهم نشون دادن تا انتخاب کنم ...

زندگی اول با جورجیا بود ، توی یک پنتهاوس در سواحل کالیفرنیا ، یک باراباس با راننده شخصی ، مشاور رییس جمهور بودم ، اما سه سال بعد از ازدواج زنم سرطان ميگرفت و می مرد ، طاقتشو نداشتم ..


زندگی دوم با سامانتا بود ، ویلای شخصی توی پاریس ، مدیر شرکت هواپیماسازی بودم و کمترین تفریحم سفر آخر ماه به کشورهای دیگه ، با یک دختر ناز و دوست داشتنی که متاسفانه در شش سالگی توی یک تصادف از بین می رفت ، از حد توانم خارج بود ..


و این شد که زندگی سوم رو انتخاب کردم ، یک خونه اجاره ای در مرکز شهر ، کارمند دولت که بزرگترین تفریحم رفتن به پارک سر کوچه ست با دختر قشنگم ، توی این زندگی نه کسی تصادف می کنه ، نه مریض ميشه و نه می میره ، الان سه روزه زنم بخاطر نخريدن گردنبند مورد علاقه شما با من قهره ، اما من نه دلگیرم نه پشیمون ،
   
     آخه اون که نمیدونه ...
دیدگاه  •   •   •  1393/06/22 - 11:29
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/21 - 19:08
+9
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
2 دیدگاه  •   •   •  1393/06/21 - 15:35
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/21 - 13:20
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
3 دیدگاه  •   •   •  1393/06/21 - 13:13
+4
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی
پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم....
با تو رازی دارم
اندکی پیشتر اَی ...
اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش !!
زیر چشمی به خدا می نگریست !!
محو لبخند غم آلود خدا
دلش انگار گریست .
نازنینم اَدم: ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !!!
یاد من باش ... که بس تنهایم !!
بغض آدم ترکید، ... گونه هایش لرزید !!
به خدا گفت :
من به اندازه ی ...
من به اندازه ی گلهای بهشت .... نه
به اندازه عرش ... نه ... نه
من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من
دوستدارت هستم !!
اَدم ،.. کوله اش را بر داشت
خسته و سخت قدم بر می داشت ...
راهی ظلمت پر شور زمین ...
زیر لبهای خدا باز شنید ،...
نازنینم اَدم ... نه به اندازه ی تنهایی من ...
نه به اندازه ی عرش... نه به اندازه ی گلهای بهشت !!!
که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !!!!
دیدگاه  •   •   •  1393/06/20 - 18:19
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
اتل متل یه مورچه
قدم میزد تو کوچه
اومد یه کفش ولگرد
پای اونو لگد کرد
مورچه یه پاش شکسته
راه نمیره نشسته
بابرگی پاشو بسته
نمی تونه کار کنه
دونه هارو بار کنه
تولونه انبار کنه
مورچه جونم تو ماهی
عیب نداره سیاهی
خوب بشه پات الهی
دارین شعر رو میخونین ؟! حتما با ریتم هم میخونین ؟!!!
زشته . حتما دانشجوم هستی :|
دیدگاه  •   •   •  1393/06/20 - 15:31
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
در music
1 دیدگاه  •   •   •  1393/06/20 - 11:24
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﻫﻤــــﻪ ﭼﺸﺎﺗﻮﻧــــﻮ ﺑﺒﻨﺪﯾــد ﯾﻪ ﺧﺒــﺮ ﺧﻮﺏﺑــﺪﻡ :
.
.
.
.
.
..
.
-.- -.- -.- -.- -.- -.- -.. -.- -.-
-.- -.- -.-
-.- -.- -.- -.--.- o.o -.- -.- -.- -.- -.- -.- -.-
-.- -.- -.- -.- -.- -.- -.- -
.
.
.
.
ﯾﮑﯽ ﺍﻭﻥ ﻭﺳﻂ ﭼﺸـﺎﺵ ﺑﺎﺯ ﺑﻮﺩ ﻧﻤﯿﮕـﻢ .
دیدگاه  •   •   •  1393/06/20 - 10:59
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ