سلامی به عشق سلامی به انتظار سلامی به باران چشمان یار به بودن، نبودن، سکوت به دشت تب آلوده بی قرار کجایید خواب های پریشان من که من ماندم و درد دوری یار
روزی که تورا زیر باران سرد پاییزی ملاقات کردم ودیدم دستات یخ زده وگفتم دستاتو بذار تو جیب من تا گرمت بشه یادت میاد ؟ یادته که اون پیراشکی گرمی که خوردیم چقد چسبید و ما قدم زدیم و رفتیم ودیگه سرما حریفمون نشد