یافتن پست: #باران

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
باران گرفته ام به هوای شکفتنت

جاری در امتداد ترک خوردۀ تنت

با اشک های حلقه شده پای گونه هات

با دست های حلقه شده دور گردنت

من متهم به رابطه با واژۀ توام

مظنون به دستکاری گل های دامنت

این گرگ و میش وقت طلوع است یا غروب

در چشم های نیلیِ مایل به روشنت؟!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:13
+4
saman
saman
باز باران با ترانه .. می خورد بر بام خانه…
خانه ام کو؟
خانه ات کو؟
آن دل دیوانه ات کو؟
روزهای کودکی کو؟
… فصل خوب سادگی کو؟
یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟
پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟ خاطرات خوب و رنگین؟
در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟
کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز، یاد باران
رفته از یاد آرزوها رفته بر باد
باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه ٬
بی بهانه شایدم گم کرده خانه ………….

(نجیب زاده)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:57
+5
saman
saman
در کافه
باران می‌بارید
و خیابان
خشک بود
کافه‌چی گفت:
………ترک بدهم یا فرانسه؟
گفتم
قجری لطفا


(نجیب زاده)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 09:47
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
نسبت ناشیانه‌ای بود

من قایق ِ کاغذی

تو آن‌ چنان بارانی..
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 22:24
+3
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:30
+5
saman
saman

دعای باران چرا ؟؟؟


دعای عشق بخوان…!!!


این روزها دلها تشنه ترند تا زمینها…


خدایـــــــــــــــــا………….


کمی عشـــــــــــــــــق ببار!

(نجیب زاده)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 16:17
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
من زیر باران نشسته ام
و انتظار تو را می کشم
چتر روی سرم نیست
می خواهم قدم هایت را ، با تعداد قطره های باران شماره کنم
تو قبل از پایان باران میرسی یا باران قبل از آمدن تو به پایان
می رسد؟!
مرا که ملالی نیست
من تا آخرین فصل باران منتظرت می مانم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 16:14
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
در امتداد باران که باشیم

شاید...شاید..

بتوانیم خدا را بهتر حس کنیم!

آخر میگویند باران و امتدادهایش...

یعنی!!؟

نقطه چینه دلت تا خدا .....
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 16:12
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
چشم...چشم میدرخشید و رویا بود
دست ها را که بوسه باران بود
من دلم...تنگ دلت بود...
خالی دستم...گره دست بود...

زمان محدود و من بیم ناک...
زمان محدود و من اندوه ناک...

زمان گذشته است و من...دلتنگ تر از همیشه
دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 21:32
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
خدا همین جاست ...!!!
خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند
خدا در دستان مردی است که نابینایی رااز خیابان رد می کتد
خدا در اتومبیل پسری است که,مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد ،
خدا در دست پدر کارگریست که برای زندگی طفلش 24 ساعته کار میکند
خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو
, از انسانهای این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماند و یک عکس با روبان مشکی، از تولدت تا آن روبان مشکی ، چقدر خدا را دیدی ؟
!
خدا را هفت بار دور زدی یا
زیر باران کنارش قدم زدی
؟
2 دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 21:18
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ