یافتن پست: #بخند

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥


زاده شو


 


چه فرق می کند


در کدام روز و کدام سال


چشمت را به دنیا گشوده  باشی


چه فرق می کند گریه ات


در کدامین زمان و کدامین مکان


پیچیده باشد


در گوش این دنیا؟


 .


می شود هر روز از نو زاده شد


هر روز لبخندی دوباره به دنیا زد


دور بریز این رسوم کهنه را


بگذار جای گریه


خنده ات نوید بخش زادنت باشند


.


 تجربه های نو


تولد های دوباره اند


چه عیب دارد مگر؟


هر روز تجربه ای نو داشته باش


هر روز زاده شو


هر روز بخند


 ..


چه فرق می کند


در کدام روز و کدام سال


هیچ وقت برای تولد دوباره دیر نیست


 .


چه عیب دارد مگر؟


هر روز زاده شو…

دیدگاه  •   •   •  1392/09/28 - 21:58
+5
sajad258
sajad258
يكى از اثرهاى هنرى بسيار ديدنى:
██████@
██████@
██████@
██████@
██████@
██████@
██████@
██████@
██████@
██████@
██████@
´´´´████████´´´´
´´`´███▒▒▒▒███´´´´´
´´´███▒●▒▒●▒██´´´
´´´███▒▒▒▒▒▒██´´´´
´´´███▒▒ :D ▒▒██´
´´██████▒▒███´´
´██████▒▒▒▒██
██████▒▒▒▒▒▒
´´▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▒´´
´´▒▒▒▒▓▓▓▓▓▓▓▓▓▒´´
´.▒▒▒´´▓▓▓▓▓▓▓▓▒´´´´
´.▒▒´´´´▓▓▓▓▓▓▓▒
..▒▒.´´´´▓▓▓▓▓▓▓▒
´▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒
´´´´´´´´´███████´´´´
´´´´´´´´████████´´´´
´´´´´´´█████████´
´´´´´´██████████
´´´´´´██████████
´´´´´´´█████████´
´´´´´´´█████████´
´´´´´´´´████████´´´
________▒▒▒▒▒
_________▒▒▒▒
_________▒▒▒▒
________▒▒_▒▒
_______▒▒__▒▒
_____ ▒▒___▒▒
_____▒▒___▒▒
____▒▒____▒▒
___▒▒_____▒▒
_███______▒▒
█_███____███

█__███_ _█_███

نقاشى: لبخند کيليپس
اثر استاد ساپورتچيان. :D
دیدگاه  •   •   •  1392/09/28 - 21:54
+8
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

های تویی که داری این پستو میخـــونی
.
.
.
.
.
.

آره
با خودِتَم ...
سلام

از خُدا میخوام

به همه آرزوهای خوب و قشنگِت بِرســــی.
یه لبخـــند بزن فقط همین!

این فقط یک آرزوی شادی و موفقیـَته
واسه همه ی دوسـتای خوبم... !

(یلداتون پیشاپیــش مبارک)

3 دیدگاه  •   •   •  1392/09/28 - 21:43
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
فقط یه دانش آموز ایرانی می تونه زنگی که امتحان داره یا تکالیفش رو ننوشته بطور سیل آسایی اشک بریزه
اما بعدش زنگ تفریح طوری بخنده و بازی کنه که تا حالا انگار اصلا هیچ غمی در زندگی نداشته!!!
اصن یه وضی
دیدگاه  •   •   •  1392/09/28 - 18:28
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم.


مدتها بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم.


 


 در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این


 


 فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.



فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست


 


 نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ … نه


 


نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:



- عمو… میشه کمی پول به من بدی؟



فقط اونقدری که بتونم نون بخرم.



- نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست… باشه برات می خرم.
صندوق پست الکترونیکی من پر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم. صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.
عمو …. میشه بگی کره و پنیر هم بیارن؟
آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.
- باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خب؟
غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است ، بیرونش کند.وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست.
بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید.
آنوقت پسرک روبروی من نشست.
- عمو … چیکار می کنی؟
- ایمیل هام رو می خونم.
- ایمیل چیه؟
- پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.
متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسد گفتم:
- اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده.
- عمو … تو اینترنت داری؟
- بله در دنیای امروز خیلی ضروریه.
- اینترنت چیه عمو؟
- اینترنت جائیه که با کامپیوترمیشه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار، موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همه این ها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی.


- مجازی یعنی چی عمو؟
تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.
- دنیای مجازی جائیه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم اونجا هست.رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رو اونطوری که دوست داریم عوض کردیم.


- چه عالی. دوستش دارم.
- کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟
- آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم.
- مگه تو کامپیوتر داری؟


- مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم.
- نه ولی دنیای منم مثل اونه … مجازی.
- وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم
- خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی میکنه اما من نمی فهمم چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوزم هم بدن داره.
- و من همیشه پیش خودم همة خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم.
یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتر بزرگی بشم.


- پدرم سالهاست که زندانه
- مگه مجازی همین نیست عمو؟


قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.


صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم. من آن روز یکی اززیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم را همراه با این جمله پاداش گرفتم:
- ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.


آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم. ما هر روز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی

دیدگاه  •   •   •  1392/09/28 - 17:56
+2
بهناز جوجو
بهناز جوجو

عاشق اونیم که می تونه منو بخندونه وقتـــــی نمی خوام حتی لبخند بزنم...

1 دیدگاه  •   •   •  1392/09/28 - 14:19
+7
mohammadsh91
mohammadsh91
اناربیارید دون کنم،غماتونو بیرون کنم،هندونه بیارید قاچ کنم، لپاتونو بیارید ماچ کنم،غماتونو بدین چال کنم،بخندید تامن حال کنم.یلدای دوستای گلم پیشاپیش مبارک
دیدگاه  •   •   •  1392/09/26 - 23:37
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥



دوست واقعی تو کسی است که تشخیص دهد :

اندوه پنهان شده در لبخندت را

عشق پنهان شده در عصبانیتت را

معنای حقیقی در سکوتت را . . .


دیدگاه  •   •   •  1392/09/26 - 12:43
+7
xroyal54
xroyal54
دختر جان ؛
بالاخره یاد می گیری از یک دوستت دارمِ ساده، برای دلت یک خیالِ رنگارنگ نبافی...
که رابطه یعنی بازی و اگر بازیگری نکنی، می بازی... ...
که داستان های عاشقانه، از یک جایی به بعد رنگ و بوی منطق به خود می گیرند...
که سر هر چهار راهِ تعهد، یک هوسِ شیرین چشمک می زند...
یاد می گیری که خودت را دریغ کنی تا همیشه عزیز بمانی...
که آدم جماعت چه خواستن های سیری ناپذیری دارد...و چه حیله هایی برای بدست آوردن...
که باید صورت مسئله ای پر ابهام باشی، نه یک جوابِ کوتاه و ساده...
که وقتی باد می آید باید کلاهت را سفت بچسبی، نه بازوی بغل دستی ات را...
روزی می فهمی در انتهای همه گپ زدن های دوستانه، باز هم تنهایی...
و این همان لحظه ای ست که همه چیز را بی چون و چرا می پذیری با رویی گشاده و لبخندی که دیگر خودت هم معنی اش را نمی فهمی
دیدگاه  •   •   •  1392/09/25 - 23:10
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

آرزو میکنم توجیب لباست پول پیدا کنی،

آرزو میکنم یه موزیکی که خیلی وقته دنبالشیُ هیچ اسمی ازش نمیدونی رو یهو یجا پیدا کنی،

آرزو میکنم وقتی دارن ازت تعریف میکنن تو اتفاقی رد بشیُ بشنوی،

آرزو میکنم اونقدر بخندی ... بخندی که از چشمات اشک بیادُ دل درد بگیری،

آرزو میکنم یه بویی که باهاش خیلی خاطره خوب داری یجا به مشامت بخوره،

آرزو میکنم وقتی حواست نیست سرتو بیاری بالا ببینی، یکی که خیلی دوسش داری، داره خیلی عمیق ، با یه حس مثبت و لبخند رضایت نگاهت میکنه،

آرزو میکنم یه چیزی که کوچیکه ولی فکر نمیکردی حالاحالاها داشته باشیش یه اتفاقی بیوفته و یهو بدستش بیاری...

(چرا حواست پیش آرزویِ یکی مونده به آخری موند ..؟! ):D

دیدگاه  •   •   •  1392/09/25 - 20:35
+10

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ