یافتن پست: #بد

saman
saman
دلم بستهٔ مهر دلبند نیست

ز دیدار دلبند خرسند نیست


به مهر تو سوگند ای سست مهر


اگرچه دگر جای سوگند نیست


چو بشکسته یی آخرین عهد من


دگر با توام رای پیوند نیست


بلی آنکه صد بار پیمان شکست


بدو عهد بستن خوشایند نیست


تو را آزمودیم ما بارها


به کار تو جز ریب و ترفند نیست


به دل تا فریبیت صورت نبست


به لبهات نقشی ز لبخند نیست


تو مردم فریبی نیی مهربان


دل تو به مهر کسی بند نیست


سزاوار دست سلیمانیم


نگینی که دیوان ربودند نیست


گوزنی که روبه به چنگ آورد


پسندیدهٔ شیر ارغند نیست


به سویم دگر تیر عشوه مبار


که بر تن ز صبرم کژآغند نیست


دل خستهٔ آرزومند من


که دیگر تو را آرزومند نیست


گسسته ست زنجیر امید و بیش


به دام هوای تو پابند نیست


در خانهٔ دل بسی کوفتم


که جویم تو را لیک گفتند نیست

دیدگاه  •   •   •  1392/06/30 - 23:31
+2
*elnaz* *
*elnaz* *
جایی توی بدنم، که سر یا دندان یا دلم نیست، تیر می کشد، جایی توی فکرهایم است، ته حرف هایم یا پشت ِ پشت ِ قلبم. یک جور درد تازه است و غصه ای ناآشنا...
دیدگاه  •   •   •  1392/06/30 - 22:12
+3
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
همه ی مردها بد نیستند ، بدتر و بدترین هم دارند !
دیدگاه  •   •   •  1392/06/30 - 21:22
+4
hamid
hamid
قربون مامان جون خودم بشم، برام خاستگار اومده بود شیرینی، نون خامه ای اورده بودن تاخاستم یدونه بخورم جلوجمع گفت:نخوراسهالت بدترمیشها!
من :' (((( خاستگارم :-[ مامانش=-O ریس صنف قنادا :- (
دیدگاه  •   •   •  1392/06/30 - 16:12
+11
saeed
saeed
خـــُدایـــــا ....
به تو میسپارمش.....
امّا یه خواهشــــی ازت دارَم... !
یه روزی...
یه جایی...
بغل یه غریبه...
"مســــــــــت مست" بدجـــــــوری یاد مَن بندازش....
دیدگاه  •   •   •  1392/06/30 - 15:05
+9
saeed
saeed
خدا را دوست بدار....

حداقلش این است که یکی را دوست داری

که روزی به او می رسی . . .
دیدگاه  •   •   •  1392/06/30 - 15:00
+9
saeed
saeed

یه نگاه به کفش های قشنگت کن دو عاشق ؛


 دو یار که بدون هم جایی نمیرن با هم خاکی 


میشن با هم میرن زیر بارون ؛


 اگه یکی فدا شد دیگری هم فدا میشه ؛


کاش آدمها از کفشاشون یاد میگرفتند رسم وفاداری و عشق رو

دیدگاه  •   •   •  1392/06/30 - 11:44
+3
saeed
saeed

دیدمش ... تنم لرزید دلم خواست محو تماشایش باشم ؛


دلم خواست تا آخر عمر به او خیره باشم دلم خواست ...


 اما این شرم نگذاشت ؛ چون بنفشه ای سر به زیر افکندم ؛


 به زمین خیره شدم و او به آرامی از کنارم گذر کرد ؛


 با خطی از عطر دورم حصار کشید این دلخواه ترین اسارتی است ؛


 که عادلانه ترین حکمش حبس ابد من است

دیدگاه  •   •   •  1392/06/30 - 11:38
+1
saeed
saeed
حالا که رفتنی شده ای طبق گفته ات، باشد،

قبول…لااقل این نکته را بدان:
آهن قراضه ای که چنان گرم گرم گرم
در سینه می تپید،
دلم بود…
نا مهربان.. خداحافظ…
دیدگاه  •   •   •  1392/06/30 - 11:35
+1
korosh
korosh
دیدگاه  •   •   •  1392/06/30 - 01:29
+7
-1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ