یافتن پست: #بد

be to che???!!
be to che???!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 23:29
+5
*elnaz* *
*elnaz* *
2 دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 18:10
+6
saman
saman

چه دانستم که اين سودا مرا زينسان کند مجنون



دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جيحون



چه دانستم که سيلابی مرا ناگاه بربايد



چو کشتيم در اندازد ميان قلزم پر خون



زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد



که هر تخته فرو ريزد ز گردشهای گوناگون



نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دريا را



چنان دريای بی پايان شود بی آب چون هامون



شکافد نيز آن هامون نهنگ بحرفرسا را



کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون



چو اين تبديلها آمد نه هامون ماند و نه دريا



چه دانم من دگر چون شد که چون غرقست در بيچون



چه دانمهای بسيار است ليکن من نميدانم



که خوردم از دهان بندی در آن دريا کفی افيون

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 18:07
+2
saman
saman

ساغرم شکست ای ساقی
رفته ام ز دست ای ساقی
در میان توفان بر موج غم نشسته منم  
در زورق شکسته منم ای ناخدای عالم
تا نــام من رقم زده شد  
یکباره مهر غم زده شد

بر سرنوشت آدم
تو تشنه کامم کشتی
در سراب ناکامیها
ای بلای نافرجامیها

نبرده لب بر جامی
میکشم به دوش از حسرت
بار مستی و بد نامیها
ساغرم شکست ای ساقی
رفته ام ز دست ای ساقی
حکایت از که کنم
شکایت از چه کنم
که خود به دست خود آتش

بر دل خون شده ی نگران زده ام
بر موج غم نشسته منم  
در زورق شکسته منم  
ای ناخدای عالم

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 18:06
+2
saman
saman

دیدی که رسـوا شد دلـم،غـرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم
با آن همـه آزادگــی بـر زلــف او عاشق شدم
ای وای اگــر صیاد مـن غافـل شـود از یـاد من قـدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود وز رشته‌ی گیسوی خود بازم رهاند
در پیش بی دردان چرا فریاد بی‌حاصل کنم
گـر شکـوه‌ای دارم ز دل با یـار صاحبدل کنم
وای ز دردی کـه درمـــان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
شنیــــدم بوی او مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کند
وای ز دردی کــــه درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
دیدی که رسـوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم
دیدی که در گرداب غم، از فتنه‌ی گردون رهی
افتــادم و سرگشته چون امواج دریا شد دلم
دیدی که رسـوا شد دلم غـرق تمنا شد دلم

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:56
+2
saman
saman


گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب





گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب







گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار




خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب







خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم




گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب







ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست




خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب







می‌نماید عکس می در رنگ روی مه وشت




همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب







بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت




گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب







گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو




در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب







گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند





دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب



دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:53
+2
saman
saman

به تو می اندیشم


ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت 

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان!

تو بیا

تو بمان با من. تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو. به جای همه گلها تو بخند...

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ی ابر هوا را تو بخوان

و بمان با من تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش.


(فریدون [!])

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:46
+3
saman
saman

آب حيات عشق را در رگ ما روانه کن


آينه صبوح را ترجمه شبانه کن




اي پدر نشاط نو بر رگ جان ما برو

جام فلک نماي شو وز دو جهان کرانه کن




اي خردم شکار تو تير زدن شعار تو

شست دلم به دست کن جان مرا نشانه کن




گر عسس خرد تو را منع کند از اين روش

حيله کن و ازو بجه دفع دهش بهانه کن




در مثل است کاشقران دور بوند از کرم

ز اشقر مي کرم نگر با همگان فسانه کن




اي که ز لعب اختران مات و پياده گشته اي

اسپ گزين فروز رخ جانب شه دوانه کن




خيز کلاه کژ بنه وز همه دام ها بجه

بر رخ روح بوسه ده زلف نشاط شانه کن




خيز بر آسمان برآ با ملکان شو آشنا

مقعد صدق اندرآ خدمت آن ستانه کن




چونک خيال خوب او خانه گرفت در دلت

چون تو خيال گشته اي در دل و عقل خانه کن




هست دو طشت در يکي آتش و آن دگر ز زر

آتش اختيار کن دست در آن ميانه کن




شو چو کليم هين نظر تا نکني به طشت زر

آتش گير در دهان لب وطن زبانه کن




حمله شير ياسه کن کله خصم خاصه کن

جرعه خون خصم را نام مي مغانه کن




کار تو است ساقيا دفع دوي بيا بيا

ده به کفم يگانه اي تفرقه را يگانه کن




شش جهت است اين وطن قبله در او يکي مجو

بي وطني است قبله گه در عدم آشيانه کن




کهنه گر است اين زمان عمر ابد مجو در آن

مرتع عمر خلد را خارج اين زمانه کن




اي تو چو خوشه جان تو گندم و کاه قالبت

گر نه خري چه که خوري روي به مغز و دانه کن




هست زبان برون در حلقه در چه مي شوي

در بشکن به جان تو سوي روان روانه کن

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:39
+2
saman
saman
در کوی خرابات، کسی را که نیاز است

هشیاری و مستیش همه عین نماز است


آنجا نپذیرند صلاح و ورع امروز


آنچ از تو پذیرند در آن کوی نیاز است


اسرار خرابات بجز مست نداند


هشیار چه داند که درین کوی چه راز است؟



تا مستی رندان خرابات بدیدم


دیدم به حقیقت که جزین کار مجاز است


خواهی که درون حرم عشق خرامی؟


در میکده بنشین که ره کعبه دراز است


هان! تا ننهی پای درین راه ببازی


زیرا که درین راه بسی شیب و فراز است


از میکده‌ها ناله‌ی دلسوز برآمد


در زمزمه‌ی عشق ندانم که چه ساز است؟


در زلف بتان تا چه فریب است؟که پیوست


محمود پریشان سر زلف ایاز است


زان شعله که از روی بتان حسن تو افروخت


جان همه مشتاقان در سوز و گداز است


چون بر در میخانه مرا بار ندادند


رفتم به در صومعه، دیدم که فراز است


آواز ز میخانه برآمد که: عراقی



در باز تو خود را که در میکده باز است

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:30
+2
saman
saman
بی روی دوست ، دوش شب ما سحر نداشت 


                          سوز و گداز  شمع  و ، من و دل ، اثر نداشت

               

     مهر بلند ، چهره  ز خاور  نمی نمود 


                              ماه  از حصار  چرخ  ، سر باختر  نداشت 


آمد طبیب   بر   سر  بیمار  خویش ، لیک 


                            فرصت گذشته بود و ، مداوا ثمر نداشت

 

دانی  که نوشداروی  سهراب  کی رسید؟


                            آن   گه که  او  ز کالبدی  بیشتر نداشت


دی بلبلی گلی ز قفس  دید و جان فشاند 

 

                             بار  دگر   امید  رهایی  مگر   نداشت

 

بال و  پری   نزد  چو به  دام  اندر  اوفتاد 


                        این صید  تیره   روز  مگر  بال  و پر نداشت


پروانه  جز  به شوق  در آتش  نمی گداخت 


                      می دید شعله در سر و ، پروانه ای سر نداشت

 

بشنو   ز  من  ، که   ناخلف  افتاد  آن پسر


                         کز جهل  و عجب  ، گوش  به پند  پدر نداشت 

 

خر من  نکرده  توده  کسی موسم  درو 


                       در مزرعی  که  وقت عمل برزگر نداشت 


من اشک  خویش  را  چو   گهر  پرورانده ام 


                     دریای دیده  تا  که  نگویی  گهر نداشت
آخرین ویرایش توسط saman در [1392/05/23 - 17:28]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:28
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ