یافتن پست: #بد

Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
همه تو کلاس نشسته بودیم اول ترم بود ییهو یه دختر 26_27 ساله خشگل از در اومد توو یکی از دوستان بلند گفت: باقلواروووو.! بعد همون باقلوا رفت روی صندلی استاد نشست کلاس یهو ساکت شد و اون دوستمون بدون اینکه چیزی بگه رفت و مثل مرد درسو حذف کرد {-33-}
آخرین ویرایش توسط Edward-Marion در [1392/05/18 - 11:39]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/18 - 11:22
+4
be to che???!!
be to che???!!
17 دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 23:02
+5
be to che???!!
be to che???!!
9 دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 22:51
+3
be to che???!!
be to che???!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 22:40
+2
be to che???!!
be to che???!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 22:38
+2
be to che???!!
be to che???!!

هي مرد!!!!!!!!!!
سرتو بگير بالا و تو چشمام نگاه كن
نگاه كن
نگاه كن
نترس
از چي مي ترسي؟
از يه نگاهه ساده؟
نگاهم ترس داره؟
از چشام مي ترسي يا اين اشك ها ديوونت مي كنه؟

از اين كه حرفاي كثيفت باعث اين اشك ها باشه؟
تو از اين اشك ها مي ترسي؟

با توام !
نگاهم كن . . .
نگاه كن كه اين اشك ها واسه چي ميريزن . . .
نگاه كن كه چي به روزم آوردي . . .
مگه با تو نيستم . . .
نگام كن. . .
لعنتي  . . .
نگام كن . . .

مي فهمي تحقير چيه؟

مي فهمي به خاطر عشق  ، اشك ريختن چيه؟
مي فهمي وقتي ميگي اگه صدات در بياد ميزنمت ازت ميترسم يعني چي؟

مي فهمي دست يه مرد سنگينه؟
مي فهمي سنگيني يه سيلي چي كار مي كنه؟


همون كاري كه تو مي كني . . .
همون كاري كه حتي با حرفا و توهماتت باهام ميكني.

تحقير و تهمت  درد داره . . .
بفهم . . .
بفهم كه اين اشك ها صورتمو مي سوزونه . . .


بفهم كه قلبم تيكه تيكه ميشه . . .


بفهم كه  دنيامو . . .


روحمو . . .

قلبمو . . .


بدنمو . . .


فقط به تو دادم . . . .


تو رو به جونه قناري ها ! تو رو به اون خداي بالا سرمون بفهم!


تو رو به خدايي كه بهت زندگي داده بفهم . . .


تو كه اسمتو مرد مي ذاري زن بودنم رو دركم كن


بفهم كه دارم جون ميدم  تا عشقمو  ببيني . . .


تو كه ادعاي مرد ! بودن داري . . .
تو كه ادعاي غيرتت ميشه !
تو كه ادعاي عاشقيت ميشه!!! . . .

تو كه ميگي دوسم داري . . .


تو كه ميگي فقط منو خواستي . . .


باورم كن كه تنها عشق دنيام تويي . . .



پ.ن: مهم نيست كه نمي فهمي ، فقط با حرفات داغونم نكن .

پ.ن: مي دونم نمي فهمي . . . چون تو يه مردي !!!!!!!  تو خوده دردي . . .



پ.ن مهم : مخاطب دارد اين نوشته ها!


مردي كه عاشقم كرده


باورش كردم


يار و ياورش شدم


مردي كه نام 4 حرفي اش 4 جهت وجودم رو گرفته@hamid-avp

دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 22:32
+1
xroyal54
xroyal54
از همین تریبون استفاده میکنم و به نیمه گمشده ام میگم
به گمشدنت ادامه بده من فعلا سرم شلوغه!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 18:18
+8
nanaz
nanaz
در CARLO
زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟ میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهد ؟
شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است
پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد
پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد
سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن
زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :
چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد. سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،خوش آمدید
و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد و هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد
سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم
و آن زن گفت :کمی صبر کن
نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!
شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟
آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت
همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.
و الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد
دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 16:48
+5
nanaz
nanaz
خدایا خیلی سعی کردم قدر این مهمونی رو بدونم
ولی بازم احساس می کنم نتونستم…
یعنی سال بعد هم ما رو دعوت می کنی؟
دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 16:33
+6
nanaz
nanaz
در CARLO
یه روزی میاد که بعدش دیگه مهم نیست فردایی در کار هست یا نه ؟
اون روز یا خیلی خوشبختی یا خیلی بدبخت …
دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 16:28
+7

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ