رضا
با یورش سردی زمستان روی دوشم انداخته ای شال ابریشمی خاطراتت را لا اقل دستانت را هم بده برای گرمی این دستان تنها...
رضا
وداع مي روم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه ي خويش به خدا مي برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش مي برم ، تا که در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ نگاه شستشويش دهم از لکه ي عشق زين همه خواهش بيجا و تباه مي برم تا ز تو دورش سازم ز تو اي جلوه ي اميد محال مي برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نکند ياد وصال ناله مي لرزد ، مي رقصد اشک آه ، بگذار که بگريزم من از تو ، اي چشمه ي جوشان گناه شايد آن به که بپرهيزم من بخدا غنچه ي شادي بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد شعله آه شدم ، صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسيد عاقبت بند سفر پايم بست مي روم ، خنده به لب ، خونين دل مي روم از دل من دست بدار اي اميد عبث بي حاصل .......... فروغ
رضا
سكوتم را بيالائي بدين گرماي بي سازش
نگاهم را بياسائي بدان اميد بي ساحل
نميدانم در اين دنياي بي ارزش
جفاي حاصل هستي كجا خواهم توانم گفت
نگاه سرد اين دنياي بي سامان
براي من
براي تو
چه بي حاصل
همانند همان راهي كه در اخر
نصيبم اخرين فرداست...