یافتن پست: #برس

محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی
امروز زنگ زدم ۱۱۰ گفتم:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
به دادم برسید دو تا دختر سر من دارن دعوا میکنن
.
.
.
.
.
.
پلیس اومده گفته: خو دعوا کنن تو چرا می ترسی؟ .
.
........
.
.
.
.
من گفتم: آخه اونی که زشت تره داره برنده میشه
دیدگاه  •   •   •  1393/07/17 - 15:44
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یبار زنگ زدم110 گفتم اللووووو پلیسس
گفت بله بفرمایید!!
گفتم کمک، اینجا یه عالمه مرده هست!
گفت، یا ابوالفضلللل کجایی؟
گفتم قبرستون..
هیچی دیگه الان با وثیقه بیرونم=))=))
دیدگاه  •   •   •  1393/06/31 - 19:21
+5
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی
پسری ﺑﺎ ﭘﺪﺭ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭﺵ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﻟﮑﺴﻮﺯ ﺑﻪ ﻧﻤﺎﺯ
ﺟﻤﻌﻪ ﻣﯿﺮﻓﺖ .
ﺩﺭ ﯾﮏ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﺮﻣﺰ ﭘﺴﺮﯼ ﻫﻤﺴﻦ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ
ﮐﻪ ﻟﻨﮓ ﻣﯿﻔﺮﻭﺧﺖ .
ﭘﺴﺮ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﮕﺎﻩ ﻋﺎﻗﻞ ﺍﻧﺪﺭ ﺳﻔﯿﻪ ﺑﻪ
ﻟﻨﮓ ﻓﺮﻭﺵ ﮔﻔﺖ : ﺍﻻﻥ ﻭﻗﺖ ﻧﻤﺎﺯ ﺟﻤﻌﻪ ﺍﺳﺖ
ﭼﺮﺍ ﻧﻤﯿﺮﻭﯼ ﻧﻤﺎﺯ ﺟﻤﻌﻪ
ﭘﺴﺮ ﻟﻨﮓ ﻓﺮﻭﺵ ﮔﻔﺖ : ﺗﻮ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﻦ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ , ﻣﻦ ﯾﮏ ﺳﺎﻝ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﻋﺒﺎﺩﺕ
ﻣﯿﮑﻨﻢ ,
ﺷﮑﻢ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﺻﺮﺍﻁ ﺍﻟﻤﺴﺘﻘﯿﻢ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ
ﺍﺩﺍ ﮐﻨﺪ ,
ﺳﻼﻡ ﻣﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﺮﺳﺎﻥ ﻭ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻮ
ﻟﻨﮓ ﻧﻤﯽ ﺧﺮﯼ ....
دیدگاه  •   •   •  1393/06/29 - 16:09
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/23 - 17:08
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/22 - 19:59
+3
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی

تاسف از این نابرابری


چند روز پیش که از کرج با تاکسی به تهران میرفتم ، در اتوبان از شدت گرما، شیشه پنجره جلو را پایین کشیدم و باد شدیدی داخل ماشین آمد ، درحال لذت بردن از بادی بودم که در موهایم میپیچید که یادم افتاد سه خانم جوان عقب نشسته اند، وقتی برگشتم که بپرسم باد اذیتشان میکند یا نه، با صحنه ای روبرو شدم که به عنوان یک پسر ایرانی از خودم خجالت کشیدم : هر سه نفر با وجود گرمای شدید لباس های زیاد به تن و مقنعه و روسری به سر داشتند و بدون اینکه متوجه من یا باد شوند از پنجره به بیابان های بین تهران و کرج خیره شده بودند... برگشتم و شیشه را دوباره بالا کشیدم... تنها کاری که از من بر می آمد این بود که این لحظه را غمگنانه به ثبت برسانم...متاسفم.

دیدگاه  •   •   •  1393/06/22 - 12:13
+2
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی

یه هندونه رو ازبالای برج میلادمیندازن پایین


میره ومیره


این بالا چقدسرده:|



عجب Viewی داره شهر ازینجا :|


آهان هندونه،میره و میره


برج میلاد هم بلنده ها :|


لامصب خیلی بلنده!!


عـه!بچه ها سوراخ اوزون دیده میشه ازینجا :|


هندونه همچنان میره و میره


بی صاحاب چقد بلنده :|


تو کجا میای خدایی؟ :|


هندونه میره و میره و یه عده فضولم دنبالش :|


خلاصه میره و میره


چقد بلنده وامونده :|


ایستادید نگا میکنید تا برسه و ب[!]؟؟ :|


کمک نمیکنید؟ :|


پس آرمان های امام چی میشه؟ :|


عه!!هندونه رو یادم رف،میره و میره


و همچنان هم داره میره ومیره بی صاحاب


کلا آدم پیگیری هستی نه



! ! ! !


ترکید :|
راحت شدی؟
حالا برو


2 دیدگاه  •   •   •  1393/06/20 - 17:28
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/19 - 17:41
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
6 دیدگاه  •   •   •  1393/06/18 - 15:23
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
5 . نمونه ای از چیز های کوچیکی که باعث خوشحالی میشه :)
* غیبت کردی ، میفهمی کلاس تشکیل نشده .
* باز شدن چمدون سوغاتی ها .
* صدای آرومش ، وقتی داره همراه با آهنگ میخونه .
* خسته و گرسنه برسی خونه و غذای مورد علاقه ات آماده باشه .
* نمره ات از اونی که بهت تقلب رسونده بهتر میشه .
* وقتی کسی رو بغل میکنی و اون محکم تر بغلت میکنه .
* وقت تموم شدن مهمونی کفش پاشنه بلندتو در میاری و وایمیسی رو زمین خنک .
* دوستت که ازت دور میشه ، باز بر میگرده ، یه نگاهی ، دست تکان دادنی ، لبخندی .
* کفشدوزک لابه لای سبزی ها .
2 دیدگاه  •   •   •  1393/06/17 - 20:59
+4
صفحات: 4 5 6 7 8 پست بیشتر

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ