یافتن پست: #بزرگ

بهناز جوجو
بهناز جوجو

دلم نه عشق میخواهد نه احساسات قشنگ نه ادعاهای بزرگ نه بزرگ های پر مدعا... دلم یک دوست میخواهد که بشود با او حرف زد و بعد پشیمان نشد !!!...

دیدگاه  •   •   •  1392/07/19 - 21:02
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
نشستیم داریم فیلم میبینم

یه جا تو فیلمه یارو از الناز شاکردوست پرسید:

اسمت چیه اونم گفت: سارا

یه دفه بابابزرگم گفت: مثه سگ دروغ میگه پتیاره اسمش النازه
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 22:12
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 21:32
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
خدایـــا !!!



به بزرگیـــــت قســـم.....



توعکس های دست جمعی....



جای هیچ پدر و مـــــادری رو خــالی نذار.....
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 21:03
+1
xroyal54
xroyal54
در روزگــــــار های قدیــــــم جزیـــــــــــــره ای دور افتاده بود که
همه ی احـــــــساسات در آن زندگـــــــــی می کردند.
شـــــادی، غــــــم، دانــــــش، عــشــــــق و باقی احـــــساسات.
روزی به همه ی آنها اعلام شد که جزیره در حالِ غرق شدن است!!
بـنــــابـــرایـــــن هریــــک شــروع به تعــمـــیر قایــقـهایشان کردند.

امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا..
اما عشـــق تصمیم گرفت که تا لحظه ی آخـــر در جزیره بماند!
زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود، عشق تصمیم گرفت تا
برای نجــــــــات خــــود از دیـــــــــــــگران کـــمــکـــــ بخواهد.
در همین حال او از ثروت که با کشتی باشکوهش در حال گذشتن از آنجا بود
کــــــــــــمــــــکــــــــــــــــــــ خواســـتـــــــــــ !!

" ثروت، مرا هم با خود می بری؟؟؟!! "
ثروت جواب داد: نه نمی توانم! مقدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست،
که من دیگر جایی برای تو ندارم.
عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد!

" غرور، لطفا به من کمک کن! "
" نمی توانم عشق! تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی! "
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود کمک خواست!

" غم، لطفا مرا با خود ببر! "
" آه عشق؛ آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم! "
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که
اصلا متوجه عشق نشد!

ناگهان صدایی شنید:
" بیا اینجا عشق! من تو را با خود می برم! "
صدای یک بزرگتر بود؛

عشق آن قدر خوشحال شد که فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد!
هنگامی که به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت!
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است،
از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:

" چه کسی به من کمک کرد؟؟؟ "
دانش جواب داد: " او زمان بود! "
" زمان؟؟!!! اما چرا به من کمک کرد؟؟؟!! "
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد:
" چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند! "
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 20:53
+4
sara
sara
بزرگــــــــترين خطايت اين بود ...
كه ...
فكر مى كردى ...
من هميــــــــشه "صبورم "
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 08:53
+8
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/07/16 - 21:16
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
رفتم سرِ خاکِ مادربزرگم دارم با یه تیکه سنگ کوچولو میزنم به سنگِ قبرش
خانومه اومده میگه می خواى فاتحه بخونى؟
میگم پ ن پ کلید نیاوردم موندم پشتِ در
دیدگاه  •   •   •  1392/07/16 - 19:25
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
پدر من سنندجی است
شناسنامه ام تهرانی است
بزرگ شده ی کرج هستم
در شیراز درس خوانده ام
مادرم لـــرستانی است
همسرم ملایری است
دوستم آملی است

من یک ایـــرانــیـــم.......:):x
دیدگاه  •   •   •  1392/07/15 - 16:28
+1
roya
roya

آدمک آخر دنیاست بخند...


آدمک مرگ همینجاست بخند...


دست خطی ک تو را عاشق کرد...


بازی کاغذی ماست بخند...


آدمک خر نشوی گریه کنی...


دنیا سراسر سراب است بخند...


آن خدایی ک بزرگش خواندی...


ب خدا مثل تو تنهاست بخند...


دیدگاه  •   •   •  1392/07/14 - 17:13
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ