میدونم یکی از از آن روزهای مبهم دور وقتی جلوی تلویزیون روی کاناپه لم داده ای و احتمالا بچه هات از سر و کولت بالا می روند درست همان لحظه که قرار است احساس خوشبختی کنی، ناگهان … “یاد و خاطره ی من به سینه ات چنگ می زند”
بچه بودم بابام زد یه کانال خطری بود گفت اوه! زد دومی از اول بدتربود گفت اوووه!! سومی هم همینطور، . . . . . . . . . آخر سر زد تو گوشم گفت پدر سوخته مگه تو درس نداری