♥ نگار ♥
یه بار بابام گفت برو چایی بریز
منم گفتم تو نزدیک تری به آشپزخونه. برو بریز بیار بخوریم
پاشد رفت اون سر پذیرایی نشست گفت حالا تو نزدیک تری. برو بریز بیار بخوریم.
♥ نگار ♥
دولت غم سر اومده رفیق اکبر اومده ببین چه با ناز اومده [!] ساز اومده
♥ نگار ♥
یه روزی پسری باخانوادش دعواش شد و از خانه زد بیرون
رفت خونه یکی از دوستاش یک ماه موند بعد از یک ماه دختری را سرکوچه میبیند و بهش تیکه میندازد
یکی از دوستاش میگه میدونی این کی بود ؟!!!!!!!! میگه نه !! میگه این خواهر همون رفیقت بود که تو یه ماه خونشون بودی عذاب وجدان میگیره میره خونه رفیقش رفیقش داشت مشروب میخورد به رفیقیش میگه ببخشید من سر کوچه به دختری تیکه انداختم ولی نمدونستم خواهرتو بود !
دوستش پیکشو میبره بالا میگه به سلامتی رفیقی که یه ماه خونمون خورد خوابید ولی خواهرمو نشناخت